سپتامبر 27, 2009 با سارا
جمع آوری
من که کاری نکردم آقا. زندگی سخت است. شوهرم را اعدام کرده اند. خودم یک سال قبلش دیده بودم تو فالِش. هل نده. من که دارم سوار می شوم. مجبوری. ولی قلبت با من است. می دانم. من قلب آدمها را می خوانم. کف دست الکی است. میخواهی فالت را بگویم آقا؟ کجایی هستی؟ کار شما هم سخت است. میدانم. لری؟ کردی؟ یا لک؟ آقا ماشالله پر زوری ها! خدا به همراهت. خدا نگهت دارد برای مادرت.
باشد می روم. ولی چرا؟ من که کاری نکردم. به این بچه رحم کن. تکدی گری؟ یعنی چی؟ دزدی؟ نه به ابوالفضل. آقا من فالگیرم. آبرو دارم. شوهرم شهید شده. دروغم کجا بود. اینجا کجاست؟ آقا میشود چند لحظه بچه را ببرم دستشویی؟ آقا می شود چند لحظه بچه را نگه داری بروم دستشویی؟ آقا می شود چند لحظه با من ازدواج کنی؟ می شود چند لحظه دستتان را بگیرم؟ چند لحظه لیستان بزنم؟ من گدا نیستم به خدا. مهریه هم نمیخواهم. آقا هل نده.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
سپتامبر 6, 2009 با سارا
پلیس
تبریک میگویم.
موفق شدید.
سنگ روی سنگ بند شد.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ژوئن 30, 2009 با سارا
من جنس مخالفم. تو چی؟ بد نیستم. بهترم امروز.
بیا زنم شو. تنهاییت را پر می کنم. پُرم میکنی؟ بعدش چی؟ پرتم میکنی و می روی؟ آره دیگه جنسهای دیگری هم هستند. باید پُرشان کرد. آه امروز از تو پُرم. فردا از دیگری.
جنسها را تحویل دادی؟ آره چند بار میگی؟ مگه چیه حالا؟ فقط تذکر دادم. تو مذکری؟ نه ناظم مدرسهام و جز به مرگ شما راضی نیستم. موهای صورتت را دکلره کردی بیحیا؟ مادرت میداند؟… مادرت را. تو مذکری؟ بله. پس چرا چادر سرت کردی برادر؟ خواهرم حجابت را. برادرم نگاهت را… مادرت را. بیا مادرم شو اصلاً. مرا بزا و برو. نه؟ آه یادم آمد. من جنس مخالفم. دیروز خودم را زاییدم. مگر غدد تناسلیات را عمل نکردی؟ نه دماغ زنم را عمل کردم. خیلی خوشگل شده. پس به سلامتی نسلها. به سلامتی مؤنثها و مخنثها و به سلامتی مذکرها و ناظمان دبیرستان. پس من چی؟ تو جنس مخالفی. بیا شوهرم شو. بچه را هم میگذاریم مهدکودک.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ژوئن 18, 2009 با سارا
دیروز گربۀ سیاه دعا کرد
و باران آمد
من عاشق خدا شدم.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ژوئن 1, 2009 با سارا
اقدام
هر روز فكر میكنم آخرین روز است. اما نیست. هر روز كه از خانه پا به كوچه میگذارم فكر میكنم اینها آخرین قدمهایم در این مسیر است. فردا روز دیگری است و مسیر دیگری، اما همیشه كور خواندهام و باز مسیرهای تكراری، آدمهای تكراری، ماشینهای در حال پارك تكراری و گربههای تكراری میبینم.
امروز در خرابۀ تكراری هر روز، یك گل نزار و رو به مرگ دیدم كه تکراری نبود. احتمالاً در این دو روز تعطیل روییده بود. حالا داشت میمرد. ساعتها به تنها پدیدۀ غیر تکراری امروز فكر كردم. گل بودن از آدم بودن هم مزخرفتر است. یك روز، شانسی، به خاطر میزان رطوبت شانسی به دنیا میآیی و بعد خورشید پدرت را درمیآورد و میمیری. كاش گلها حداقل پا داشتند؛ مثل سوسكها، یا بال داشتند؛ مثل مگسها، كه از دست خورشید عقدهای و قلدر به سایهای پناه میبردند. اینها فكرهایی بود كه در طول روز مرا به خود مشغول كرد. فكر من هم مثل فكر همۀ زنان كارمند همیشه مشغول است.
امروز ولی انگار به دلم افتاده كه روز آخر است. امروز تلفن زنگ میزند و خانمی مؤدب و مهربان میگوید: “خانم شما در مصاحبه پذیرفته شدید و فردا میتوانید برای كار به مدرسه بیایید” و دیگر كاركردن در این خراب شده به پایان میرسد.
تلفن زنگ میزند. شوهرم است. دنبال كارت بانكش میگردد و پیدایش نمیكند و من بعد از راهنماییهایی دربارۀ جاهای احتمالی گذاشتن كارت با او خداحافظی میكنم و ناگهان یادم میآید كه كارتش در كیف من است. زنگ نمیزنم كه به او بگویم. خودش دوباره زنگ خواهد زد.
سایتهای خبری، سیاسی و حقوقی را مرور میكنم. روزنامهها را ورق میزنم. هیچ خبر مهمی نیست. همان حرفهای همیشگی. نه خبر شكنجهای، نه دستگیریای، نه تجاوزی نه اعتصابی و نه حتی توقیف روزنامهای. فقط آدمهای تازهای دربارۀ دستگیریهای هفتۀ گذشته تحلیلهای جدید نوشتهاند و این اقدام را محكوم كردهاند. یك نفر هم مقالۀ «مرداد یا امرداد؟» را ادامه داده بود و التماس كرده بود بگوییم امرداد و نه مرداد، تا بلاهای مرگبار كمتر شوند. حتی خبرها هم چیز تازهای ندارند. این حال آدم را بدتر میكند. پس این احساسات كوفتی انسانی را چه طور باید مصرف كرد؟ چطور باید انسان بود؟ هیجان و ترحم و حس انتقام را چه طور باید تحریك كرد؟ هیچ. بگذارشان در كوزه.
باز به گل مفلوك مسیرم فكر میكنم و ناگهان تصمیم میگیرم در راه برگشت بچینمش و به خانه ببرمش و در آب نگهش دارم. میخواهم با این كار حال خورشید را بگیرم و بگویم ضعیفكشی هم حدی دارد. شوهرم دوباره زنگ میزند و به او میگویم دیگر نگردد، كارت پیش من است. بدون خداحافظی گوشی را میگذارد.
در راه برگشت به خانه كمی هیجان زدهام. احساس مبارزی را دارم كه حقطلبانه جانش را كف دستش گذاشته و به مبارزه میرود. اما گل بدبخت دیگر كاملاً تمام كرده. با این حال جنازهاش را میچینم. همین كه دیده نشود باز خوب است. خوب است كه قربانی اینقدر توی چشم نیاید. متجاوز بیشرمتر میشود.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
می 20, 2009 با سارا
زده؟ بله همهچیززده ام. غربزده ام. خدا زدهام. زده به کمرم. چه بلایی سر خودت آوردی؟ دیگر هرچه نماز بخوانم محکم میخورد به کمرم. آخر این کمر است؟ شاه فنر است. نفرین ابدی میل دارین؟ دو تا لطفاً. یکی هم برای پسرم برمی دارم. برای افطارش. صلیبی که به گردنش بود شکست. پسرتان؟ نه خودش شکست. خود پسرتان؟ چه فرقی میکند؟ حالا فقط یک صلیب شکسته دارد. بفرمایید. بیشتر بردارید. خواهش میکنم.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »