ماهی
آرزو گفت: «مامان چرا اون کتابه که دختر کوچولوی مهربون داشت، نخریدی؟» گفتم: «این که گرفتم جالبتره.» ادای قهر درآورد و شانههایش را بالا و پایین برد و گفت: «نخیرم. تو که نخونده بودیش از کجا می دونستی؟» گفتم: «عوضش این را خوندهام. میدونم خیلی داستانش قشنگه.»
از مهدکودک بر میگشتیم. دخترم پنج و نیم ساله است. شبیه من نیست اصلا. لب و دهانش به بابایش رفته. اگر بیشتر شبیهم بود، بیشتر دوستش میداشتم؟ چه فکرها! دخترم ناز و ملوس است. رنگ پوستش چند درجه از من روشنتر است. کمی شبیه خواهرم است.
گفتم بیا بنشینیم با هم بخوانیمش. هم میخواست قهرش را حفظ کند، هم کنجکاو بود بداند داستان کتاب چیست. با غرغر آمد نشست روبرویم روی زمین. کتاب را باز کردم و گفتم: «ماهی سیاه کوچولو». نقاشیهای کتاب خیلی بیرنگ و لعاب بودند و لحظهای پشیمان شدم که این چه کتابی بود برای بچه گرفتم. شکل ماهی را به زور باید توی طرحها پیدا میکردی. نمیدانم چرا این نقاشان فکر میکنند کتاب بچه گالری هنرهای پیشرو است. یک کم رنگ و طرح جذاب برای بچه نمیزنند. ولی من بچه بودم این کتاب را با همین طرحهایش دوست داشتم. عجیب است.
شروع کردم به خواندن داستان برای دخترم. دیدم خوشش آمده. وسط داستان بلند شد و آمد نشست روی پایم. یعنی آشتی. صدایم را خوب بالا و پایین میبردم که هیجان داستان بیشتر شود. گاهی هم از داستان بیرون میزدم که بیشتر درگیر ماجرایش کنم. مجبور بودم بیریخت بودن نقاشیها را جبران کنم.
نوشته بود: «این ماهی یکییکدانه بود، چون از میان ده هزار تخمی که ماهی گذاشته بود همین یکی سالم درآمده بود.» روکردم بهش و گفتم: «ببین تو هم یکی یکدانهای ها! این ماهی سیاه کوچولو هم مثل توئه.» ولی اجازه ندادم بپرسد: «مامان پس ده هزار تا تخم دیگر را چه کار کردی.» زود برگشتم به داستان. دوستان ماهی سیاه کوچولو به او می گفتند بیباک و این کلمه را هم برایش معنی کردم. خودم سخت تحت تأثیر شجاعت ماهی سیاه قرار گرفته بودم. میخواست برود ببیند بقیه دنیا چه خبر است. بدون اینکه بترسد، یا دلتنگ مادرش بشود. چطور میتوانست آخر؟ گفتم: «تو هم بیباکی نه؟» گفت: «آره.» و من بوسش کردم.
داستان را که تمام کردم، گفتم: «پام درد گرفت دخترم. پاشو». او هم بلند شد و کتاب را از دستم گرفت. یک نگاهی به نقاشیهای کتاب انداخت، آن را بست و انداخت گوشهای. گفتم: «خوشت اومد؟» گفت: «آره.» گفتم: «از این داستان چی میفهمیم؟» گفت: «میفهمیم که باید خنجر داشته باشیم و مواظب خودمون باشیم.»
بعد شروع کرد دور اتاق دویدن و شلنگ انداختن، از کلمۀ خنجر انگار خوشش آمده بود مدام تکرارش میکرد: خنجر، خنجر. بعد ایستاد و گفت: «مامان یادت نره گفتی اون باربی بزرگه رو برام میخری.» گفتم: «نه یادم نمیره ولی به بابات بگو برات بخره.»
هوا داشت تاریک میشد. باید فکری به حال شام میکردم. سریال «عشق آزاد» هم تا نیم ساعت دیگر شروع میشد. شبها سر دیدن سریال سه نفری با هم جنگ داریم. من میگویم خوب نیست جلوی بچه از اینجور سریالها تماشا کنیم. ولی مردک به مغزش نمیرود که نمیرود. جلوی بچه ابراز احساسات هم میکند. گاهی متلکی هم بار من میکند و دوتایی میخندند.
باز حداقل سریالی که من میبینم داستانش علمی تخیلی است، حالا گیریم یکی دوتا هم بوسه. عوضش تخیل بچه را پرورش میدهد.
مهرداد رسید. دخترش را بغل کرد و بوسید و گفت: «به به چقدر دلم برات تنگ شده بود بابایی.» دخترم خندید و گفت: «امروز خانممون منو برد پای تخته. شعر خوندم. یک ستاره بهم داد.» بچه را زمین گذاشت و آمد پیش من: «احوال حاج خانم؟» گفتم «من خوبم. میگه ستاره گرفتم، یه آفرین بهش بگو.» برگشت گفت: «آفرین بابا». و دختر از شادی شلنگ انداخت و خندان از آشپزخانه بیرون رفت. گفتم: «کوکوی سبزی میخوری یا سیبزمینی؟» گفت: «بده هرچی هست بده دارم می میرم از گرسنگی.»
و آمد لم داد و کنترل تلویزیون را دستش گرفت.
گفتم: «به بابا گفتی یک کتاب داستان قشنگ برات خریدم؟» برگشت به مهرداد گفت: «بابا مامان یک کتاب داستان قشنگ برام خریده.» و به دور زدن دور اتاق ادامه داد. باید از دکترش بپرسم این که ساعتها دور اتاق میچرخد نشانه چیست؟ مریض نباشد.
مهرداد کنترل را دستش گرفت و کانال مورد علاقهاش را آورد. دخترانی که آواز میخواندند و میرقصیدند با بدنهایی نرم و سفید. مهرداد گفت: «لامصبها مثل ماهیاند. ماهی سفید.»
من و آرزو به هم نگاه کردیم و خندیدیم. آرزو گفت: «ماهی سیاه کوچولو بیباکه». مهرداد همانطور که نگاهش به تلویزیون بود، گفت: « اوه! بیباک! اینو از کجا یاد گرفتی؟» من گفتم: «از توی کتاب یاد گرفته». آرزو گفت: «خنجر هم یاد گرفتم». مهرداد بی آنکه چشم از تلویزیون بردارد، گفت: «آفرین دخترم. ولی من ماهی سفید رو بیشتر دوست دارم». آرزو از چرخ زدن دست کشید و رفت روی پای بابایش نشست و گفت: «من هم همینطور بابا» و از بغل بابایش اول زیرچشمی و بعد با شجاعت به من نگاه کرد که داشت م سیبزمینی رنده می کردم. بابایش اما همچنان نگاهش به تلویزیون بود و موهای دخترش را نوازش میکرد. دیگر حرفی نزدیم. روغن را در تابه ریختم. ■