شکلات تلخی میخورم، محصول کشور لاتویا، یا شاید لتونی، یا لیتوانی نمیدانم.
و نوشیدنی ای که نمیدانم چیست
معجونی است از آبجوی اسلامی و ته مانده ای از ویشنوفکا.
من شهروند جهانم
من محصول گلوبالیزیشنم ولی انگلیسی نمی دانم. من اهل مادرم هستم. من لهجه ام مادرم است. من زبانم مادرم است. من مادرم ناشنواست. من مادرم گنگ است. من زبانم اشاره است. اسم مادرم علی است. اسم پدرم مادر است.
من محصول این جهانم. شما چطور؟ (من میخواهم دیالوگ برقرار کنم)
من به مهمانی دنیا رفتم. دنیا نه…همان گلوب. گلوبندک. نسبم شاید به زنی باکره از بوسنی برسد. شما چطور؟ (من میخواهم چراغهای رابطه را روشن کنم)
من مسلمان بودم
و حالا شهروند جهانم…نالجی دارم به اندازۀ نت…همه چیز را می دانم.
گر بر سر هر شاخه یکی پشّه بجنبد، من می دانم.
یکی آن گوشه سرفه می کند، یکی عطسه،یکی آروغ…و من آواز می خوانم.
و آه
چراغها همه روشن می شوند.
16 نوامبر 2011 در 2:47 ب.ظ. |
و این گونه بود که از پستتان خوشمان آمد