10

تارکوفسکی، فیلمساز روس، می گوید هنر مدرن تبدیل شده به چیز مبتذل و مزخرفی برای فریاد زدن «من» و گفته که هنرمند  کسی نیست که از بدبختی‎ها و ناکامی‎های زندگی شخصی اش بگوید. هنرمند باید از جهان بگوید و اگر سیاهنمایی می کند باید به همان شدتی که سیاهی را می نمایاند، ایده آل انسانی و مطلوب خود را نیز بنمایاند. می گوید باید به انسانها باور و امید بدهد.

آلبرکامو، نویسندۀ فرانسوی هم در یادداشتهایش چند جایی نویسندگانی را که همه از درد و رنج و آه و ناله هایشان می گویند مسخره کرده و می گوید خودش یعنی جناب کامو از خوشبختی هایش می گوید و قمپزی اینگونه در کرده.

این دو استاد بزرگ و خوشبخت را با ایده هایشان کنار می گذارم و در این دفترچه می خواهم از بدبختی هایم بنویسم. حالا که دیگر آب از سرم گذشته. حالا که اینجا پرت افتاده ام و تا هفتۀ دیگر فقط جنازه خواهم بود می‌خواهم از بدبختی هایم بگویم. باشد که در آرامش بمیرم. من هیچ مسئولیتی در قبال خواننده های بدبخت و خوشبخت این یادداشت ندارم. به من چه که پایان شب سیه سپید است.  من خودم تا پایانش را رفته ام و همه اش سیاهی است. اگر خواننده ها خوشبخت باشند با خواندن این سطور چند قطره اشک می ریزند که برای سلامتی شان هم مفید است. اگر هم بدبختند گمان نکنم بدبخت تر بشوند.

حالا می خواهم از بدبختی هایم بگویم. اولین بدبختی من این بود که از پدر و مادر فقیر و بیچاره ای به دنیا آمدم. دوم آنکه  از کودکی زشت و کندذهن بودم درحالیکه خواهر و برادری خوشگل و جذاب و زرنگ داشتم.

سومین بدبختی‌ام هم این بود که در سن شش سالگی بعد از آنکه تمام حروف الفبا را یادگرفتم و دیگر می توانستم کتاب بخوانم (با چند ماه تأخیر نسبت به همکلاسانم) اولین قصه‌ای که به دستم رسید، داستان جوجه اردک زشت بود که پدرم برایم خریده بود. تا پیش از خواندن این داستان درست نمی دانستم به کسی مثل من چه می گویند. اما بعد دانستم که می گویند زشت و کندذهن. یا زشت و خنگ. فقط می دانستم که دختربچه ها می گفتند شبیه پسرها هستم و بو برده بودم پسربچه ها هم هیچگاه مرا در جمعشان راه نمی دهند.

بعد از خواندن این داستان از پدرم خجالت می کشیدم. فهمیده بودم  که پدرم  تنها کسی است که دلش برای من می سوزد و می خواهد به  نحوی  مرا به  زندگی امیدوار کند.  پدر جان!  من که تا  آن روز چیزی از کلمۀ «آینده» نمی‎دانستم. با تنهایی خودم زندگی ام را می گذراندم. غمی نبود. حالا که این کتاب را خواندم غولی به نام آینده و وظایفی چون زیبایی و پرواز بر سرم هوار شدند. هفت ساله بودم و باید به زیبایی آینده ام می اندیشیدم.

روزی به خواهر زیبا و باهوش و زرنگم که 9 ساله بود، گفتم: هیچ می‎دانی وقتی بزرگ شوم، من از تو خوشگل‎تر خواهم شد؟ حتی از تو بزرگتر هم می‎شوم و اگر خوب تمرین کنم ممکن است از روی دریاچه پرواز کنم در حالیکه شما حداکثر شنا کردن را یاد می گیرید؟  خواهرم خندید و گفت: کدام دریاچه؟ این طرفها که دریاچه ای نیست و من کتاب را به او نشان دادم. خواهرم گفت: مگر قرار است قو بشوی؟ حداقل بگو خلبان می شوم و پرواز می کنم. آخ که این خواهرم با ذکاوت فوق العاده اش همیشه مرا مسحور می کرد. و فکر کردن به خلبان شدن چهارمین بدبختی من بود.

البته به آرزویم رسیدم و از روی دریا پرواز کردم. حالا سقوط کرده ام اینجا، وسط بیابان. امیدی به تعمیر هواپیما نیست. گیر افتاده ام در این جا که حتی جانوری هم اطرافم نمی بینم بلکه امیدی به حیات به دست بیاورم. آب و غذایم به زحمت تا دو سه روز زنده نگهم می‎دارند. دو سه روز هم از اندوختۀ بدنی ام می مانم، خیلی که خوش بنیه باشم تا یک هفتۀ دیگر زنده خواهم ماند. من مانده‏ام و یک کتاب زندگی تارکوفسکی کنار دستم، یک کتابچۀ آیین نامۀ رانندگی و یک کتاب یادداشتهای آلبرکامو و البته این دفترچه که قصد دارم در آن آخرین حرفهایم را بنویسم. شاید بعداً درجستجوی جنازه ام کسی آن را پیدا کند و بخواند (عجیب است که در این شرایط هم به مخاطب احتمالی می اندیشم).

خوانندۀ احتمالی عزیز، حتماً می خواهید بدانید چه به سر برادر و خواهر زرنگ و باهوشم آمد. باید بگویم که بعداً فهمیدیم که در واقع آنها خواهر و برادر واقعی من نبودند و پدر و مادرشان در بچگی مرده بودند. آنها را سپرده بودند به مادر و پدر فقیر من که آدمهای معتمدی بودند،  و بعدها که عموی پولدارشان فوت کرد و هیچ وارثی نداشت همۀ ارث و میراثش به خواهر و برادر من رسید. روزی که  داشتند وسایلشان را جمع می کردند تا بروند در کاخ عمویشان زندگی کنند، در وسایلشان اولیور توییست و سارا کورو را دیدم که پدرم در هفت سالگی‎شان برایشان خریده بود.

2 پاسخ به “10”

  1. اسیز می‌گوید:

    در لابه لای سطور این نوشته چیزی هنوز از مفاهیمی که بارش می کنید تن می زند، یا بهتر بگویم علی رغم اصرارتان در صدا کردن مخاطب و قبولاندن حرفهایتان به او، عنصری شیطنت آمیز در کلمه هاتان هست که خود موضع ضعف و بدبختی را دست می اندازد.
    بحث رسالت نبوده و نیست، اما این یکی نشدن نویسنده با سوژه ی تلخی که میپردازد حتماً امیدبخش است.
    بیشتر بنویسید تا این وجه نویسنده تان نفسی بکشد. والا!

  2. بابك می‌گوید:

    پدر ما كه مي گفت درس بخوان! اصراري روي كتاب خواندن من نداشت. از روايت بچگي و پدرت غمم گرفت… آدم پدر آرمانگراي شكست خورده اگر داشته باشد، برايش كتاب جوجه اردك زشت نمي خرد. با اتوريته ي تمام مي گويد: زشت بودن مهم نيست! اينها شرّو ور است! اينها ابتذال ماهواره ايست… انگار هيچ وقت بحران زشتي-جنسي نداشته! حتي پازوليني را هم مبتذل مي دانست.
    حقيقت در دفترچه مدفون شود، بهتر از آنست كه در هارد گوگل فرمت شود… راستي! راجع به فرمايشات كامو و تاركوفسكي، يك نكته مهم است. اينكه نويسنده (هنرمندي) خود را محصول حقيقت اجتماعي بداند، خود نويسنده را در مسير درست قرار مي دهد وگرنه به صِرف تعريف همين حضرات، انبوهي از هنرمندان فرمايشي براي جريانهاي غالب و رسمي وجود دارند كه از فرط جامعه نمايي بي تاليف، تفاوتي با خبرنگاران صفحه حوادث روزنامه ها ندارند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.