به ساعتم نگاه میکنم. دو و نیم است. رییس میپرسد: مرخصی برای چه کاری؟
کارمند جواب میدهد: یک کار بانکی دارم آقای رییس. اگر دیر بجنبم، بانک تعطیل میشود.
صدایی نالهمانند در ادامهی جمله تولید شد که نفهمیدم مربوط به صندلی بود یا حنجره. تولید چنین صدایی جلوی رییس از حنجرهی این کارمند بعید است. گمانم پیچ صندلی لق لقیام بود. رییس نگاهش روی کارمند خشک شده بود. داشت کارش را میکرد، ریاستش را. ایجاد یک حالت عصبی و بلاتکلیف در کارمند که به هیچ رمل و اسطرلابی نتواند بفهمد که بعد از این مکث و نگاه، قرار است دستی به سرش بکشد و موافقت کند، یا میخواهد یک کشیده بخواباند زیر گوش طرف. همینهاست که کارمند را میسازد.
اما من هیچ تلاشی نکردم بین این دو حالت ممکن حدسهایی بزنم. من کارکشتهترم. عوضش در تمام مدت نگاه شهوتانگیز رییس، مشغول آمادهسازی عکسالعمل خودم در دو حالت ممکن بودم و اندکی هم به حالتهای سوم و چهارم احتمالی فکر کردم.
ناگهان تلفن رییس زنگ خورد و جریان نگاه و سکوت به هم ریخت. گوشی را برداشت. نیشش تا بناگوش باز شد و با خندهی گل و گشادی شروع به صحبت کرد. به گمانم از دوستان قدیمی بود. از آن «بــــه» کشدار اولش معلوم بود. خوب دوست قدیمیات هم یکی است مثل من. من هم خاطرات خوب و خوشایندی از دوران دانشجوییام دارم. من هم رفیق خوبی برای دوستانم بودم. اگر آدم باشی میبینی که …
رییس خداحافظی میکند و کارمند در این مدت قدم از قدم برنداشته. همینجور در موقعیت قبل از تلفن ایستاده چشم به لبهای رییس.
رییس گفت: ببینید، من میدانم که شما کارهای اینجا را روی زمین نمیگذارید.
کارمند گردنش را کج میکند. شبیه گربه.
ریییس ادامه میدهد: میدانم که اهل کاردزدی نیستید.
کارمند به آرامی خرخر میکند.
رییس: اما خوب به هر حال ساعت ورود و خروجتان به اداره از نظر قوانین اداری اهمیت دارد.
کارمند سرش را بالا میآورد و میگوید: بله آقای رییس حق با شماست. این بار واقعا مجبورم. میتوانم جبران کنم.
رییس: حالا که واقعا مجبوری برو
کارمند زبانش را درمیآورد و رییس را میلیسد. حرکت زیبایی به دمش میدهد و از اتاق بیرون میرود.