12

ماهی

آرزو گفت: «مامان چرا اون کتابه که دختر کوچولوی مهربون داشت، نخریدی؟» گفتم: «این که گرفتم جالب‎تره.» ادای قهر درآورد و شانه‌هایش را بالا و پایین برد و گفت: «نخیرم. تو که نخونده بودی‎ش از کجا می دونستی؟» گفتم: «عوضش این را خونده‎ام. می‎دونم خیلی داستانش قشنگه.»

از مهدکودک بر می‎گشتیم. دخترم پنج و نیم ساله است. شبیه من نیست اصلا.  لب و دهانش به بابایش رفته. اگر بیشتر شبیهم بود، بیشتر دوستش  می‎داشتم؟ چه فکرها! دخترم ناز و ملوس است. رنگ پوستش چند درجه از من روشن‌تر است. کمی شبیه خواهرم است.

گفتم بیا بنشینیم با هم بخوانیمش. هم می‎خواست قهرش را حفظ کند، هم کنجکاو بود بداند داستان کتاب چیست. با غرغر آمد نشست روبرویم روی زمین. کتاب را باز کردم و گفتم: «ماهی سیاه کوچولو». نقاشی‎های کتاب   خیلی    بی‎رنگ و لعاب بودند و لحظه‌ای پشیمان شدم که این چه کتابی بود برای بچه گرفتم. شکل ماهی را به زور باید توی طرحها پیدا می‎کردی. نمی‌دانم چرا این نقاشان فکر می‎کنند کتاب بچه گالری هنرهای پیشرو است. یک کم رنگ و طرح جذاب برای بچه نمی‌زنند. ولی من بچه بودم این کتاب را با همین طرح‏هایش دوست داشتم. عجیب است.

 شروع کردم به خواندن داستان برای دخترم. دیدم خوشش آمده. وسط داستان بلند شد و آمد نشست روی پایم. یعنی  آشتی.  صدایم را خوب  بالا و پایین     می‎بردم که هیجان داستان بیشتر شود. گاهی هم از داستان بیرون می‎زدم که بیشتر درگیر ماجرایش کنم. مجبور بودم بی‏ریخت بودن نقاشی‎ها را جبران کنم.

نوشته بود: «این ماهی یکی‎یک‎دانه بود، چون از میان ده هزار تخمی که ماهی گذاشته بود همین یکی سالم درآمده بود.» روکردم بهش و گفتم: «ببین تو هم یکی یک‌دانه‎ای ها! این ماهی سیاه کوچولو هم مثل توئه.» ولی اجازه ندادم بپرسد: «مامان پس ده هزار تا تخم دیگر را چه کار کردی.» زود برگشتم به داستان. دوستان ماهی سیاه کوچولو به او می گفتند بی‎باک و این کلمه را هم برایش معنی کردم. خودم سخت تحت تأثیر شجاعت ماهی سیاه قرار گرفته بودم. می‎خواست برود ببیند بقیه دنیا چه خبر است.  بدون اینکه بترسد، یا دلتنگ مادرش بشود. چطور می‌توانست آخر؟ گفتم: «تو هم بی‏باکی نه؟» گفت: «آره.» و من بوسش کردم.

داستان را که تمام کردم، گفتم: «پام درد گرفت دخترم. پاشو». او هم بلند شد و کتاب را از دستم گرفت. یک نگاهی به نقاشی‎های کتاب انداخت، آن را بست و انداخت گوشه‎ای. گفتم: «خوشت اومد؟» گفت: «آره.» گفتم: «از این داستان چی می‏فهمیم؟» گفت: «می‎فهمیم که باید خنجر داشته باشیم و مواظب خودمون باشیم.»

بعد شروع کرد دور اتاق دویدن و شلنگ انداختن، از کلمۀ خنجر انگار خوشش آمده بود مدام تکرارش می‌کرد: خنجر، خنجر. بعد ایستاد و گفت: «مامان یادت نره گفتی اون باربی بزرگه رو برام می‎خری.» گفتم: «نه یادم نمیره ولی به بابات بگو برات بخره.»

هوا داشت تاریک می‎شد. باید فکری به حال شام می‎کردم. سریال «عشق آزاد» هم تا نیم ساعت دیگر شروع می‎شد. شبها سر دیدن سریال سه نفری با هم جنگ داریم. من می‎گویم خوب نیست جلوی بچه از اینجور سریال‎ها تماشا کنیم. ولی مردک به مغزش نمی‎رود که نمی‎رود. جلوی بچه ابراز احساسات هم می‎کند. گاهی متلکی هم بار من می‎کند و دوتایی می‌خندند.

باز حداقل سریالی که من می‏بینم داستانش علمی تخیلی است، حالا گیریم یکی دوتا هم بوسه. عوضش تخیل بچه را پرورش می‌دهد.

مهرداد رسید. دخترش را بغل کرد و بوسید و گفت: «به به چقدر دلم برات تنگ شده بود بابایی.» دخترم خندید و گفت: «امروز خانممون منو برد پای تخته. شعر خوندم. یک ستاره بهم داد.» بچه را زمین گذاشت و آمد پیش من: «احوال حاج خانم؟» گفتم «من خوبم. می‏گه ستاره گرفتم، یه آفرین بهش بگو.» برگشت گفت: «آفرین بابا». و دختر از شادی شلنگ انداخت و خندان از آشپزخانه بیرون رفت. گفتم: «کوکوی سبزی می‎خوری یا سیب‎زمینی؟» گفت: «بده هرچی هست بده دارم می میرم از گرسنگی.»

و آمد لم داد و کنترل تلویزیون را دستش گرفت.

گفتم: «به بابا گفتی یک کتاب داستان قشنگ برات خریدم؟» برگشت به مهرداد گفت: «بابا مامان یک کتاب داستان قشنگ برام خریده.» و به دور زدن دور اتاق ادامه داد. باید از دکترش بپرسم این که ساعتها دور اتاق می‌چرخد نشانه چیست؟ مریض نباشد.

مهرداد کنترل را دستش گرفت و کانال مورد علاقه‌اش را آورد. دخترانی که آواز می‏خواندند و می‎رقصیدند با بدنهایی نرم و سفید. مهرداد گفت: «لامصب‎ها مثل ماهی‌اند. ماهی سفید.»

من و آرزو به هم نگاه کردیم و خندیدیم. آرزو گفت: «ماهی سیاه کوچولو بی‏باکه». مهرداد همانطور که نگاهش به تلویزیون بود، گفت: « اوه! بی‏باک! اینو از کجا یاد گرفتی؟» من گفتم: «از توی کتاب یاد گرفته». آرزو گفت: «خنجر هم یاد گرفتم». مهرداد بی آنکه چشم از تلویزیون بردارد، گفت: «آفرین دخترم. ولی من ماهی سفید رو بیشتر دوست دارم». آرزو از چرخ زدن دست کشید و رفت روی پای بابایش نشست و گفت: «من هم همینطور بابا» و از بغل بابایش اول زیرچشمی و  بعد با شجاعت  به من  نگاه کرد  که داشت م سیب‏زمینی رنده    می کردم. بابایش اما همچنان نگاهش به تلویزیون بود و موهای دخترش را نوازش   می‏کرد. دیگر حرفی نزدیم. روغن را در تابه ریختم. ■

یک پاسخ به “12”

  1. لابد شاپور می‌گوید:

    از خصوصیات بیش فعالی همین است که اهمیت حافظه به رده های پایینی نزول می کند. برای یک بیش فعال باربی و ماهی سیاه کوچولو به یک اندازه اهمیت دارند، دردناک است ولی جریان سیال زندگی (به موازات و منطبق بر رئالیته اش) بر همین بیش فعالی و بی حافظگی (شاید لغت خوبی نیست ولی اینهم نوعی بی حافظگیست) استوار می شود همیشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.