«وارد کپسول شدم». این را گفتم و وارد کپسول شدم. صدای راتک را شنیدم که گفت: «وارد کپسول شد…مخابره کردم». بعد گفتم: «روشنش کردم…همه چیز مرتبه» و دستهایم را کمی باز و بسته کردم تا ببینم چقدر میتوانم حرکت کنم. تقریباً هیچ. فقط به اندازۀ طول ساعدم به جلو و نصف این اندازه به دو طرفم جا داشتم. راتک گفت: «فشار اکسیژن»، گفتم: «نرمال»..بعد گفت:«پرتوسنج»..گفتم «نرمال»..بعد پرسید: «آمادهای؟». گفتم «آمادهام» و صدای طوفانی پر شدن بالشتکها را شنیدم. و بعد شمارشگر معکوس از ده تا یک شمرد و پرتاب. چند لحظه معده و روده ام را احساس کردم که انگار از جایشان به سمت بالا تکان خوردند و مزۀ بدی به دهانم آمد. اما دوباره همه چیز عادی شد.
از سفینه جدا شده بودم. صدای راتک آمد:«سفر به خیر …ناژین منتظرته…تا سه دقیقه دیگه از ناژین باهات تماس میگیرند»
کهکشان را میدیدم. داشتم موازی با کهکشان حرکت میکردم. همانم موقع یک انفجار کوچک هم در منتهیالیه سمت راستم اتفاق افتاد که عکسش را با فشار دادن دکمهای گرفتم. یک ستاره متولد شد.
صدایی که صدای راتک نبود گفت:«ساهاک چه کار میکنی؟..اوضاع خوبه؟» و صدایی شبیه خالی شدن باد تایر به گوشم رسید. صدا دوباره گفت: «ما منتظرت هستیم ساهاک…از ناژین…اوضاع خوبه؟» گفتم: «خوبه» ولی تا گفتم خوبه، باز جابجایی معده و روده ام را حس کردم و این بار طعمی شبیه دود سیگار به دهانم آمد. ده ساعت قبل از پرتاب سیگار کشیده بودم. بعد صدای زنی را شنیدم که گفت:«دست به دکمۀ فشار نزن»…گفتم: «من به چیزی دست نزدم» و صدا انگار که صدای مادرم بود گفت:«نگران نباش…ما مراقب همه چیز هستیم» ولی من که نگران نبودم. چرا گفت نگران نباشم؟ باز طعم سیگار برگشت به دهانم و احساس کردم حجم آب دهانم یک باره زیاد شد و نمیتوانستم قورتش بدهم. مجبور شدم تـفش کنم و قطره های تـفم را در کپسول دیدم که شناور شده بودند. با کهکشان یک زاویۀ کوچک گرفته بودم. از مسیرم منحرف شده بودم. گفتم:«چی شده؟ مسیرم درسته؟» این بار صدای پدرم را شنیدم که گفت:«همه چیز تحت کنترله نگران نباش..ما منتظرت هستیم»…این دفعه از شنیدن نگران نباش کمی قوت قلب گرفتم. ولی چرا زاویه ام با خط کهکشان بیشتر شده بود؟
حجمی شبیه خورشید را دیدم و با سرعت از دیدرسم خارج شد. این بار حس کردم دل و روده ام به پایین تنهام فشار آوردند و مثانهام بدجوری تحریک شد. البته این علامت خوبی بود…یعنی زاویه انحرافم باید کم شده باشد. صدای سرنشینان ناژین این بار شبیه صدای شرامون بود. خوانندۀ لوندی که لبهای قشنگی دارد و همیشه عاشق صدا و اطوارش بودهام. شرامون خیلی ملیح گفت:«حرف بزن ساهاک…مشکلی نیست؟». گفتم: «فکر کنم مسیرم قاطی پاتی شده…نه؟» و به جای جواب فقط صدای خش خش آمد. مثانهام کنترلناپذیر شده بود و تصویر شرامون از جلوی چشمم دور نمیشد. چرا جوابم را نداد؟ ضربان قلبم شدت گرفته بود و نفسهای عمیق میکشیدم. چیزی مثل همزنی نامرئی امعا و احشایم را هم میزد. گاهی بالا میآوردم. گاهی ارگاسم میشدم و گاهی اشک از چشمهایم به بیرون میجهید.
داشتم سقوط میکردم و صدایی که گاه مادرم بود، گاه پدرم و گاه خوانندۀ مورد علاقهام، مرتب میگفت:«همه چیز مرتبه…همه چیز مرتبه» و هیچ چیز مرتب نبود. اینها صداهای ضبط شده بودند. من غرق در مایعات بالا و پایین تـنم در کپسول، با سرعت در فضا سقوط میکردم و اولین جرم آسمانی کپسولم را منهدم میکرد. میتوانستم با تغییر کنترل فشار اکسیژن، به کار همزن نامرئی و به خودم پایان بدهم. ولی به بو و مزۀ داخل کپسول عادت کرده بودم. فقط همینها را داشتم. میخواستم سقوطم را ببینم. له شدنم در ترشحات خودم را.