13

«وارد کپسول شدم». این را گفتم و وارد کپسول شدم. صدای راتک را شنیدم که گفت: «وارد کپسول شد…مخابره کردم». بعد گفتم: «روشنش کردم…همه چیز مرتبه» و دستهایم را کمی باز و بسته کردم تا ببینم چقدر می‏توانم حرکت کنم. تقریباً هیچ. فقط به اندازۀ طول ساعدم به جلو و نصف این اندازه به دو طرفم جا داشتم. راتک گفت: «فشار اکسیژن»، گفتم: «نرمال»..بعد گفت:«پرتوسنج»..گفتم «نرمال»..بعد پرسید: «آماده‏ای؟». گفتم «آماده‏ام» و صدای طوفانی پر شدن بالشتک‏ها را شنیدم. و بعد شمارش‏گر معکوس از ده تا یک شمرد و پرتاب. چند لحظه معده و روده ام را احساس کردم که انگار از جایشان به سمت بالا تکان خوردند و مزۀ بدی به دهانم آمد. اما دوباره همه چیز عادی شد.
از سفینه جدا شده بودم. صدای راتک آمد:«سفر به خیر …ناژین منتظرته…تا سه دقیقه دیگه از ناژین باهات تماس می‎گیرند»
کهکشان را می‏دیدم. داشتم موازی با کهکشان حرکت می‏کردم. همانم موقع یک انفجار کوچک هم در منتهی‏الیه سمت راستم اتفاق افتاد که عکسش را با فشار دادن دکمه‏ای گرفتم. یک ستاره متولد شد.
صدایی که صدای راتک نبود گفت:«ساهاک چه کار می‏کنی؟..اوضاع خوبه؟» و صدایی شبیه خالی شدن باد تایر به گوشم رسید. صدا دوباره گفت: «ما منتظرت هستیم ساهاک…از ناژین…اوضاع خوبه؟» گفتم: «خوبه» ولی تا گفتم خوبه، باز جابجایی معده و روده ام را حس کردم و این بار طعمی شبیه دود سیگار به دهانم آمد. ده ساعت قبل از پرتاب سیگار کشیده بودم. بعد صدای زنی را شنیدم که گفت:«دست به دکمۀ فشار نزن»…گفتم: «من به چیزی دست نزدم» و صدا انگار که صدای مادرم بود گفت:«نگران نباش…ما مراقب همه چیز هستیم» ولی من که نگران نبودم. چرا گفت نگران نباشم؟ باز طعم سیگار برگشت به دهانم و احساس کردم حجم آب دهانم یک باره زیاد شد و نمی‏توانستم قورتش بدهم. مجبور شدم تـفش کنم و قطره های تـفم را در کپسول دیدم که شناور شده بودند. با کهکشان یک زاویۀ کوچک گرفته بودم. از مسیرم منحرف شده بودم. گفتم:«چی شده؟ مسیرم درسته؟» این بار صدای پدرم را شنیدم که گفت:«همه چیز تحت کنترله نگران نباش..ما منتظرت هستیم»…این دفعه از شنیدن نگران نباش کمی قوت قلب گرفتم. ولی چرا زاویه ام با خط کهکشان بیشتر شده بود؟
حجمی شبیه خورشید را دیدم و با سرعت از دیدرسم خارج شد. این بار حس کردم دل و روده ام به پایین تنه‌ام فشار آوردند و مثانه‏ام بدجوری تحریک شد. البته این علامت خوبی بود…یعنی زاویه انحرافم باید کم شده باشد. صدای سرنشینان ناژین این بار شبیه صدای شرامون بود. خوانندۀ لوندی که لبهای قشنگی دارد و همیشه عاشق صدا و اطوارش بوده‌ام. شرامون خیلی ملیح گفت:«حرف بزن ساهاک…مشکلی نیست؟». گفتم: «فکر کنم مسیرم قاطی پاتی شده…نه؟» و به جای جواب فقط صدای خش خش آمد. مثانه‏ام کنترل‌ناپذیر شده بود و تصویر شرامون از جلوی چشمم دور نمی‏شد. چرا جوابم را نداد؟ ضربان قلبم شدت گرفته بود و نفسهای عمیق می‏کشیدم. چیزی مثل هم‏زنی نامرئی امعا و احشایم را هم می‏زد. گاهی بالا می‏آوردم. گاهی ارگاسم می‏شدم و گاهی اشک از چشم‎هایم به بیرون می‎جهید.
داشتم سقوط می‏کردم و صدایی که گاه مادرم بود، گاه پدرم و گاه خوانندۀ مورد علاقه‏ام، مرتب می‏گفت:«همه چیز مرتبه…همه چیز مرتبه» و هیچ چیز مرتب نبود. اینها صداهای ضبط شده بودند. من غرق در مایعات بالا و پایین تـنم در کپسول، با سرعت در فضا سقوط می‏کردم و اولین جرم آسمانی کپسولم را منهدم می‏کرد. می‏توانستم با تغییر کنترل فشار اکسیژن، به کار همزن نامرئی و به خودم پایان بدهم. ولی به بو و مزۀ داخل کپسول عادت کرده بودم. فقط همین‏ها را داشتم. می‏خواستم سقوطم را ببینم. له شدنم در ترشحات خودم را.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.