ایستگاه اتوبوس. هوای خوب و زمانی برای اندیشیدن به همۀ خباثتهایم. به همۀ خیانتهایم.
و همۀ جنایتهایم را مرور میکنم. این همه خباثت، خیانت، جنایت؟ آه هوا چه خوب است.
مردی از دور میآید. قدمها لرزان. مردی با یک چشم و به جای چشم دومش حفرهای است سراسر دمل و جوش. نیمی از صورتش لهیده و تهی از نشان انسانی. چه میخواهد؟ کجا میرود؟ همینجا. درست کنار من. مینشیند.
حالا ایستگاه اتوبوس. هوای خوب. من و هیولا. او و هیولا … اتوبوس هیچوقت نمیآید و من از سمبولیسم خوشم نمیآید.
—————————–
که گفته است پلیدتر از همه منم؟
که گفته است معصومتر از همه منم؟
که گفته است من اینجایم؟
—————————-
کسانی تو را میشناسند،
کسانی تو را بوسیدهاند،
کسانی بدنت را میشناسند
و کسانی را هنوز ندیدهای
روزی خواهی دید
وفردای دیدار پیر خواهی شد.
14 نوامبر 2011 در 9:36 ق.ظ. |
فردای دیدار همواره دیر خواهد شد.