14

ایستگاه اتوبوس. هوای خوب و زمانی برای اندیشیدن به همۀ خباثت‎هایم. به همۀ خیانت‎هایم.

و همۀ جنایت‎هایم را مرور می‎کنم. این همه خباثت، خیانت، جنایت؟ آه هوا چه خوب است.

مردی از دور می‎آید. قدمها لرزان. مردی با یک چشم و به جای چشم دومش حفره‎ای است سراسر دمل و جوش. نیمی از صورتش لهیده و تهی از نشان انسانی. چه می‏خواهد؟ کجا می‎رود؟ همینجا. درست کنار من. می‏نشیند.

حالا ایستگاه اتوبوس. هوای خوب. من و هیولا. او و هیولا … اتوبوس هیچ‏وقت نمی‎آید و من از سمبولیسم خوشم نمی‎آید.

—————————–

که گفته است پلیدتر از همه منم؟

که گفته است معصوم‎تر از همه منم؟

که گفته است من اینجایم؟

—————————-

کسانی تو را می‎شناسند،

کسانی تو را بوسیده‌اند،

کسانی بدنت را می‎شناسند

و کسانی را هنوز ندیده‌ای

روزی خواهی دید

وفردای دیدار پیر خواهی شد.

یک پاسخ به “14”

  1. بابک می‌گوید:

    فردای دیدار همواره دیر خواهد شد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.