نیمه‌شبان

16 ژانویه 2017

دختری زیبا با چشمانی درشت و خمار، دل به عشق مردی جوان، زحمتکش و خوش‌قلب می‎بندد و با او قول و قرار وصال می‌گذارد. اما روزی خان، که برای سرکشی به باغ‌های نزدیک رودخانه آمده بود، دختر را، کنار رودخانه در حال پر کردن سطل آب می‌بیند، و سخت شیفتۀ او می‎شود. دختر را از پدر خواستگاری می‎کند. پدر با شرم و فروتنی برای خان توضیح می‌دهد که دختر نامزد دارد ولی خان دست بردار نیست. با تهدید و تطمیع پدر، سرانجام دختر را تصاحب می‌کند.

این سرنوشت پر درد را نوجوان لاغر و غمگینی با خود مرور می‌کند که نیمه‌شب از تشنگی از خواب برخاسته است. از آشپزخانه به نور ماه حیاط پناه می‎برد و به آسمان شب خیره می‎شود و با تصور رنج مادر، بغض راه نفسش را می‎گیرد. پدر سنگدل، مادر زیبا، مهربان و بیچاره‌اش را از معشوقی جوان و مهربان دزدیده است. جوانی و عشق مادر را به باد داده و او را به کنیزی گرفته است. هربار که معشوق، وارد رویای شبانۀ مادر می‎شود، پدر با تازیانه به جان او و رویاهاش می‎افتد و زورمندانه از او کام می‎گیرد.

پسر در راه رسیدن به آشپزخانه، خواب‎آلود و گیج صداهایی از جنب و جوش، فریاد درد و غریو خشم می‌شنود. حرکت سایه‌ها روی دیوار هراس او را دوچندان می‎کند. گسترۀ وحشت و غم، تاریکی شب را تحمل‎ناپذیر می‎کند. پسر در حال نوشیدن آب، در میان صداهای واقعی و خیالی که از اتاق  می‌شنود، اشک می‎ریزد و به آینده‎ای تیره و تار فکر می‎کند. به فردایی که سرانجام انتقام خواهد گرفت. در راه برگشت به بستر، اشک‎ها را پاک می‎کند و در میانۀ خلسۀ سال‌های پایان کودکی به یاد معشوق جوانی به خواب می‌رود که در گوشۀ زندان در زنجیر، منتظر اوست که سرانجام نجاتش دهد.

سال‎ها بعد، پسر،  که حالا دیگر جوانی است زیبا و هوشمند، با چشمانی درشت، ابروهایی پرپشت و گونه‎هایی برجسته و استخوانی، در خلوتی شبانه زیر نور ماه ، همراه با نامزد زیباروی خود، داستان‎های شبانۀ کودکی ‎خود را یادآوری و بازگو می‌کند. شانه‌های پهن او در پیراهنی پیچازی و کمر مردانه‌اش در کمربندی با سگک نقره‌ای بالای یک شلوار فاستونی خاکستری چنان زیر نور رویایی ماه جلوه‌گری می‎کند که دختر از روی پله‎ برمی‎خیزد و سمت او می‎رود تا سرش را به شانۀ او بفشارد. پسر وحشت ساده‎دلانۀ خود را در شبهای کودکی، برای نامزد مهربان خود تعریف می‎کند و می‎خندد. از ذهن رویاپردازی که همۀ کودکی او را تسخیر کرده بود، می‎گوید. نامزد خنده‌زنان  بوسه‎ای به گونۀ پسر می‎زند و می‎پرسد: «پس معشوقی در کار نبوده». پسر به ماه بالای سر نگاه می‏‌کند و با صدایی لرزان می‎گوید: هیچ‌وقت. هردو، دست در گردن هم، قهقهه می‎زنند و پسر درمیان بوسه‌‎ها و خنده‎ها تکرار می‎کند: «هیچ‌وقت» و  اشک‌ها را از گوشۀ چشم خود پاک می‌کند.

خرید شیر روزانه

15 دسامبر 2016

… کدام روز بود از کدام سال

کدام روز بودکه راه بر کاروان ما بستند

از آن روز جهان را پریده رنگ می بینیم

کیوان قدرخواه

.

زن و مرد باهم از خانه خارج شدند. مرد سر کار می‎رفت. زن به سمت فروشگاه محله که شیر بخرد. فروشگاه دو خیابان بالاتر بود. زودتر از هشت و نیم یا نُه باز نمی‎کرد. با این‌حال به نزدیکی‎های خیابان که رسید گردن کشید از لای شاخ و برگ درختها زودتر کرکرۀ فروشگاه را ببیند. می‏‌خواست ببیند کس دیگری زودتر از او رسیده یا نه. هیچکس نبود. قدم‎هایش را آهسته‎ کرد. کرکرۀ خاکستری مغازه که از لای شاخ و برگ درخت‎ها یک مربع کوچک بود با هر قدم او بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه دیگر چیزی غیر آن جلوی دیدش نبود. روی سکوی سیمانی جلوی کرکره نشست. کیفش را از روی شانه‎اش برداشت و روی سکو، کنارش گذاشت. خیابان خالی بود و با اینکه آفتاب کاملاً بالای سر شهر بود، به نظر می‏‌رسید اهالی این خیابان یا هنوز خوابند یا اگر بیدارند عجله‎ای برای بیرون آمدن ندارند.

تعدادی برگ خشک با باد حرکت کردند و آمدند نزدیک سکو. کنج دیوار، پایین پای زن گیر افتادند. بعد با وزش آرام نسیم شروع به چرخیدن کردند، درست کنار پای زن. منظم و سریع، در یک صف  دور هم می‎چرخیدند. گاهی یکی از برگها از صف بیرون می‎زد ولی چرخه به هم نمی‏خورد. طوری با سرعت می‎چرخیدند انگار طوفان به پا بود.

گربۀ خاکستری رنگی که لکه‏‌هایی کثیف -چرب یا چسبناک- اینجا و آنجا موهای تنش را به هم چسبانده بود، در حال جنباندن دم از وسط خیابان رد می‎شد. جلوی زن که رسید، توقف کرد، زن را خوب برانداز کرد و بعد با احتیاط به راهش ادامه داد.

بالاخره از یکی از خانه‎های آن سرِ خیابان یک نفر بیرون آمد. به کندی در را پشت سر خود بست. زن سری گرداند به این سوی خیابان و چون دیگر هیچ جنبنده‎ای ندید برگشت دوباره  آن یک نفر را ببیند که هنوز در کار بستن در بود. حرکات سلانه‎اش را دنبال  کرد تا کامل در دیدرس قرار گرفت.  مردی بود پیر و خمیده که از پیاده رو روبرو حرکت می‎کرد. نزدیک که شد، ایستاد مدتی زن را برانداز کرد. بعد دهانش جنبید و چیزی انگار به زن گفت و همزمان با سر و گردن به سردر مغازه اشاره کرد. و باز به راهش به آن سوی خیابان ادامه داد. زن بلند شد عقب عقب رفت تا سردر مغازه را ببیند: سوپر نوبهار. دوباره برگشت روی سکو نشست.

ساعت نداشت ببیند چه مدت است که جلوی کرکرۀ بستۀ مغازه نشسته است، اما گرمای هوا را که لحظه به لحظه بیشتر می‎شد حس می‎کرد. یادش نیامد کدام روز هفته است. فقط مطمئن بود جمعه نیست. شوهرش سر کار بود و بچه‎هایش مدرسه. اما کوچه همچنان خالی بود. زیر پایش گوشۀ سکو را نگاه کرد. دیگر هیچ برگ‎ چرخانی نبود احتمالاً وقتی بلند شده، آنها را زیر پایش خرد کرده بود. یکی دو برگ خشک، اما هنوز سالم کمی دورتر دید. بلند شد به سمت برگها رفت ببیند چه رنگی‌اند. رنگی نداشتنند. زن زیر پایش آنها را هم خُرد کرد. از نسیم آرام صبح زود دیگر خبری نبود.  برگهای ریز شده حتی اندک تکانی هم نخوردند. مثل تکه‎های پازل، شکل برگ بزرگ را حفط کرده بودند. زن تکه‌ها را هم با نوک پا به هم زد و پخش کرد.

گربۀ خاکستری و چرکمرد دوباره پیدایش شد. این بار چیزی به دهان داشت. نزدیک که شد، زن، رنگ‌های خاکستری، قهوه‎ای و سرخی محوی را تشخیص داد. پرندۀ کوچکی بود: گنجشک یا جوجه کبوتر. گربه این بارهم نگاهی به زن انداخت و  با احتیاط از جلوی او عبور کرد و رفت.

زن دلش می‏خواست برگهای بیشتری زیر پایش خرد کند. اما همان موقع یک قاصدک رقص‎کنان پیدا شد و دور سرش چرخیدن گرفت.

بعد پروانه‎ای پیدا شد با بال‌هایی بزرگ. زن دید یک گروه پروانه در مسیرهای نامرئی مارپیچی در هوا پرواز می‎کردند. بالهایی رنگارنگ و غریب داشتند. ملخ‌هایی بزرگ هم بودند که در دسته‎های چندتایی می‎پریدند و در هوا موج‎های سبز درست می‎کردند.

بعد یک گروه بچه مدرسه‎ای سرودخوان آمدند و آوازخوان و رقصان رد شدند. پشت سرشان یک گروه نوازندۀ دوره‎گرد از سر کوچه نمایان شدند. همینطور رقصنده‎هایی با دامن‎ها‌ی چین‎دار و رنگی. یکی نقاره می‎زد، یکی دایره و بقیه می‎رقصیدند. فیل‎ها و زرافه‎ها و میمون‎ها هم بودند.

زن روی سکو مانده بود و مسیر حرکت آنها را تا انتهای خیابان با نگاه دنبال می‌کرد. از درد گردن متوجه شد که مدت زیادی است سرش به این سمت خیابان است و از آنطرف خیابان غافل مانده است. وقتی سربرگرداند آن طرف را ببیند گروهی سرباز اسلحه به دست را دید که ثانیه‎ای نکشیده هجوم آوردند و  خیابان را به رگبار بستند. دیوارها، کرکرۀ مغازه و تابلو را سوراخ سوراخ کردند. کوچه را به ویرانه‌ای غبارآلود تبدیل کردند و بعد با فریادهای نامفهوم از روی خرابه‎ها جست زدند و رفتند. زن ماند و سکویی سیمانی که روی آن نشسته بود و کیفش که هنوز کنارش بود. جلوی پایش تابلوی سوپر نوبهار خرد شده بود و به شکل پازل قطعات درآمده بود.

زن قاصدک را فوت کرد. کیفش را روی دوشش انداخت. بلند شد از روی شیشه‎های خرد شده رد شد و راه افتاد. پیرمرد با یک کیسه پلاستیکی که دو گوجه و یک بطری شیر در آن بود، از آن طرف پیدا شد.

عموزاده‌ها

3 اوت 2016

اولین بار پارسال آمدند. پسرعموی پدر، برای درمان یک بیماری نادر به شهر آمده بود. پسر جوانش هم همراهش بود. تا آن وقت کسی از خانوادۀ پدر را ندیده بودیم. تقریباً همسن پدر است. قد و قامت و حالت چشم‌هایش به پدر شباهت دارد. میزان تاسی سرشان هم تقریباً برابر است. فقط وقتی می‎خندد دور چشم‎هایش به گونه‌ای ناگهانی خط‌هایی عمیق می‌افتد و از این لحاظ شباهتی به پدر ندارد. دندان‌هایش سیاه و نامرتب است و جای یکی دوتا از آنها جلوی دهانش خالی است.  دو سه شب مهمان ما بودند و رفتند. امسال دوباره آمد. این بار پسر دومش همراهش بود. هربار سرزده می‌آیند. پدر می‌گوید رسم ندارند صاحبخانه را خبر کنند. مزاحمت خاصی نداشتند، به جز اینکه مادر مجبور است در مدتی که آنها مهمان ما هستند، روسری به سر داشته باشد. عموزادۀ پدر، آنطور که می‎گویند دامدار است و هربار که به خانۀ ما می‌آید برایمان کشک و ماست محلی می‎آورد.

تنها پدر حرف زدنشان را متوجه می‌شود. ما فقط سلام و احوالپرسی ابتدای هر گفتگو را می‌فهمیم و سر تکان می‎دهیم و از جواب پدر متوجه می‎شویم باقی گفتگو راجع به چیست. اما عجیب است که آنها حرف ما را خوب می‌فهمند. اغلب با صدای بلند حرف می‎زنند. از اینکه موقع جویدن غذا دهان باز کنند و حرف بزنند ابایی ندارند. گاهی گمان می‎کنی دارند به هم پرخاش می‎کنند، اما در واقع حرف زدن معمولی آنها با فریاد است. اگر به چیزی احتیاج داشته باشند، هیچ‎وقت از ما نمی‎پرسند فلان‎چیز کجاست. خودشان دوره می‎افتند در خانه و به همه‎جا سرک می‎کشند تا مثلاً قیچی را پیدا کنند. پدر می‎گوید نمی‎خواهند صاحبخانه را به زحمت بیندازند. به کمد و کشو و میز همۀ ساکنان سرک می‎کشند. چیزها را جابه جا می‌کنند یا حتی برمی‌دارند و با خود می‌برند. مدام گردنشان را مالش می‎دهند و با هر بار بلند شدن و نشستن یالّـاه می‌گویند.

بار دیگر عموزاده‌های دیگری هم همراه او آمدند. گویا می‌خواستند تا بیمارستان با او باشند که بستری شود. می‌گویند بیماری‌اش گونۀ عجیبی از اختلالات دستگاه ایمنی است. سیستم ایمنی به جای مقابله با ویروس و باکتری علیه سلول‌های خودی عمل می‎کند و اندام‎ها را یکی یکی از کار می‌اندازد. دلیل مشخصی هم ندارد. فقط باید داروهای مختلف را روی بدن امتحان کنند.

در این مدت ما همگی در آشپزخانه مشغول تهیۀ غذا برای آنها بودیم و همۀ اندوخته غذایی یک ماه را برای دو سه روز اقامت آنها مصرف کردیم. روی زمین سفره پهن کردیم که راحت‎تر باشند. به صندلی عادت ندارند. طرز نشستن همه‌شان شبیه نشستن مرد نابینای سر بازارچه است که کتابچۀ دعا می‌فروشد: یک زانو در بغل، یک زانو افقی روی زمین.

از حرف‌های پدر فهمیدیم که به رنگین بودن سفره اعتراض دارند و می‌گویند لازم نبود این همه غذا آماده کنیم. اما مشغول که شدند همه چیز را به سرعت خوردند. پوست و استخوان‎ هم کنار بشقابشان نماند. از قاشق فقط برای خوردن ماست استفاده می‌کنند و به چنگال اصلاً دست نمی‌زنند. پدر نیم‎نگاهی به ما و نیم‌نگاهی به مهمانان می‌انداخت و می‎دیدیم که چندان اشتهایی به خوردن ندارد. معلوم نیست این بار تا کی می‎خواهند بمانند. بیان هر حرفی دربارۀ مدت اقامتشان بی‎ادبی است؛ هم برای صاحبخانه و هم برای مهمانان. پدر هم مهارت لازم برای پرسیدن غیر مستقیم این سوال را ندارد.

چند روز پیش وقتی داشتم مسواک می‌زدم، یکی‌ از عموزاده‌ها جلوی دستشویی ظاهر شد و به آن دیگری اشاره کرد بیاید مسواک زدن مرا ببیند. بعد با هم به دهان کف‌الود من خندیدند. برادر بزرگم می‎گفت دیروز یکی دیگرشان را دیده که گوشۀ قالیچه را بلند کرده بوده و زیر آن را نگاه می‎کرده است. وقتی برادرم را دیده، آن را زمین انداخته و خندیده است. بعد هم چیزی گفته که برادرم فقط کلمۀ دستباف را در جمله‌اش فهمیده است. خدا را شکر کردم که ما هیچ‌وقت پول یا اسناد مهم را زیر فرش نمی‌گذاریم. امروز صبح مادر در آشپزخانه آرام اشک می‎ریخت. به او گفتم نگران نباشد؛ بالاخره می‌روند. اما مادر اخم کرد و لبش را گزید. ‎گفت این مردم برای تفریح که نیامده‌اند. هزار و یک درد و مشکل دارند. وقتی دلیل گریه‌اش را پرسیدم جواب داد دلش برای عموزادۀ بابا می‎سوزد که در این سن به این بیماری سخت علاج مبتلا شده است. می‌خواستم بگویم ما که حرف زدنشان را نمی‌فهمیم. از کجا معلوم اصلاً این داستان مریضی واقعی باشد.

سرظهر، کمی پیش از ناهار، فکر کردم عموزادۀ بیمار است که  کنار مبل نشسته است: یک زانو به بغل و یکی افقی روی زمین. اما پدر بود. برعکس همیشه که روی مبل مورد علاقه‌اش کنار پنجره لم می‎داد و کتاب می‌خواند، این بار روی زمین نشسته بود و منتظر بود سفره را پهن کنیم. دمغ بود. شاید او هم غصۀ پسرعمویش را می‎خورد که سرانجامش هیچ معلوم نیست. آینده کاملاً تیره و تار است. الان یک هفته است که اینجا هستند و به نظر نمی‌رسد به زودی خیال رفتن داشته باشند. از خانه بیرون نمی‌روند. تمام خانه بوی کشک می‌دهد. برادر بزرگم تصمیم گرفته‌ شبانه خانه را ترک کند و مدتی در صحرا چادر بزند. از او می‌پرسم آیا چیزی دربارۀ بیماری عموزاده جایی خوانده یا شنیده است. جوابی ندارد. در حال تمیز کردن تفنگ شکاری‎اش از من می‌پرسد آیا می‎خواهم همراهش بروم یا نه. نمی‎دانم. یک زانو را به بغل گرفته‌ام، روی تخت نشسته‎ام و دارم خودم را در آینه نگاه می‎کنم.

بازنشستگی

3 ژوئیه 2016

 

پنج‎شنبه. آخرین روزِ کاریِ هفته و اضطراب به جای سرخوشی. از اتوبوس که پیاده می‌شوم، پیرمرد رهگذری می‎پرسد: «آدامس داری؟» و لبش می‎جنبد و چیزهای دیگری می‎گوید که نامفهوم است. اغلب هنگام خطر، چهره‎ای معصوم و جاهل به خود می‌گیرم و راهم را می‎کشم و می‎روم. در لحظه‌ای بسیار کوتاه، که از کوتاهی، حتی نمی‏توان آن را به راستی لحظه نامید، درمی‌یابم که پیرمرد خشکه مقدس می‌‏خواهد به خاطر آدامس جویدن در ماه روزه بی‎آبرویی راه بیندازد. راهم را می‎کشم و می‎روم و منتظر می‎شوم فحش و فضاحتی را پشت سر خود بشنوم. اما درعوض می‎شنوم که پیرمرد به عابری دیگر می‏‌گوید: «آدامسی، آب‏نباتی چیزی اگر داری بده، هر لحظه ممکن است از حال بروم». برنمی‎گردم چیزی بگویم یا کاری کنم. همه چیز همان است که هست. مخصوصاً که واقعاً در کیفم هیچ خوراکی‎ نیست که بخواهم بیشتر فکر کنم. فقط حس می‎کنم باید با دقت بیشتری به چهرۀ پیرمرد نگاه می‌کردم. قدم به پیاه‌رو می‎گذارم. جایی قدم می‌گذارم که موزاییک‎ پیاده‎رو کنده شده است. گودالی از آب و گِل درست شده  است که باید از روی آن بپرم. اما پام کامل در گودال فرومی‎رود. احساس می‎کنم در این آخرین ماه خدمت، درست یک ماه مانده به بازنشستگی، یک بچۀ ده ساله‌ام. دختربچه‎ای که در یک روز بارانی پایش در گِل فرورفته است.

پایم در گل فرورفته و وزغ زشت و بزرگی درست روبروی من نشسته است و خودش را باد می‌کند. با هر تکان و تقلایی پایم بیشتر فرو می‌رود. از طرفی، می‌ترسم وزغ به سرش بزند که به سمت من بجهد. آسمان غروب کم‎نور و کم‎نورتر می‎شود و وزغ با هر بادکردنی بزرگ و بزرگتر. دستی به طرفم می‎آید و من بی‎تأمل آن را می‌گیرم. مردی سیاه موی و سیاه ریش است، با چشمانی جدی و جوان. مرا از گِل بیرون می‎کشد و چکمه‌هام در گِل جا می‌ماند. مرا زمین می‎گذارد، جایی که زیر پایم سنگ سفت است. شادمانم از نجات و نگرانِ چکمه‎های پلاستیکی‌ جامانده در گِل. کدام شادی‎ بی نگرانی بوده است؟ غریبه همانطور دستم را در دستش نگه داشته و انگار نگرانی مرا از نگاهم می‌خواند. با دست دیگر چکمه‌هام را از گِل بیرون می‌کشد. دستم را رها نمی‌کند. انگشتانش روی مچ و ساعد و بازویم بالا و پایین می‌رود. چیزهایی هم می‎گوید که نمی‌فهمم. کِی حرفشان را فهمیده بودم؟ می‎خواهم به مرد بگویم که هیچ اعتمادی به او ندارم ولی با این حال از  او متشکرم. اما این تفکیک ظریف کودکانه از درک بزرگسالانۀ او فراتر است.

درست یک ماه مانده که بازنشسته شوم و خلاص. برگردم داخل خانه. توی خانه، توی خانۀ خودم. گل سرخ پژمرده آنجاست. بعد از بازنشستگی باید همه چیز را راست و ریست کنم. چرا انقدر وسایل بی‌مصرف و کهنه و بدشکل در این خانه جا گرفته؟ تعداد زیادی ساعت‎ رومیزی و دیواری. همه چیز در هم برهم است. امروز صبح شوهرم دنبال کارتش می‌گشت. کارت بانک را گم کرده بود. سخت مضطرب بود. درمانده این طرف و آن‌ طرف را زیرورو می‌کرد. این همه خرت و پرت به چه کار می‎آیند؟

دیگر این روزهای آخر چه اهمیتی دارد که سروقت به محل کار برسم؟ لازم نیست مضطرب باشم و مدام به ساعتم نگاه کنم. در عوض مسیرم را کج می‎کنم تا آن گل تنها را که در وسط میدان بزرگ و بی‌آب و علف‌ روییده، بچینم. می‎خواهم نجاتش دهم. بعد از یک هفتۀ بارانی، خیلی تصادفی از میان زمین سنگلاخی میدان سر زد و گل داد. ولی با این روزهای طولانی تابستان، حتماً به زودی خشک می‎شود. می‌خواهم گل را بچینم و با خود به خانه ببرم. به میدان بزرگ می‌رسم. این بار میدان بزرگ و سنگلاخ را دور نمی‌زنم. مستقیم پا می‌گذارم به درون میدان. علاوه بر گل، قارچهای خشک شده‌ای هم می‎بینم که چتر سفید و گردشان خاکستری و مچاله شده ولی اعداد یک تا دوازده هنوز روی آن دیده می‎شود. کارگران ساختمان بلند بتونی، همه سر برمی‌گردانند که مرا ببینند. از اینکه غافلگیرشان کرده‌ام، هیجان دارم. سپس یکباره باران می‎بارد و چشم و گوش و بینی‌ام و حتی مغزم پر از آب می‌شود. اما زود تمام می‌شود و من هنوز به گل نرسیده‎ام که باز آفتاب می‌زند. مردان روی داربست می‌خندند. بعد دوباره ابرها روی خورشید را می‎گیرند و دلم می‌خواهد ساکت و آرام و بی‌حرکت مثل یک درخت همانجا بمانم و تلاش بیهوده نکنم. باید کوتاه بیایم و به شوهرم بگویم کارت بانک پیش من است.

سه مُراجع، صبح اول وقت آنجا بودند و وقتی می‌رسم، می‌شنوم دارند به ساعت اشاره می‎کنند و غر می‎زنند. مرا که می‌بینند ساکت می‌شوند. بعد به جان همدیگر می‌افتند که کدامشان زودتر آمده است. درهم برهم حرف می‌زنند و معلوم نیست چه می‌گویند. یکیشان پرونده‌ای جلویم می گذارد و وقتی سرانجام آن را باز می‌کنم می بینم یک گل زرد خشک شده آنجاست. زود پرونده را می بندم و سری به اطراف می‎گردانم که مطمئن شوم کسی آن صحنه را ندیده است. سه مراجع هنوز دارند با هم جدل می‌کنند. یاد شوهرم می‌افتم که هنوز داشت دنبال کارت می‌گشت. باید سرشان داد بزنم و بگویم ادب را رعایت کنند و آن همه کلمات رکیک به زبان نیاورند. اما آن که پرونده‌اش روی میز است، یکدفعه می‌زند زیر گریه و سوزناک می‌گرید. پرونده را به او پس می‌دهم و برایش توضیح می‌دهم کاری از من ساخته نیست. سرم را نزدیک سرش می‌برم و گونه‌ام را به گردنش می‌مالم. برایش می‌گویم ماه آینده بیاید که کارمند جوانی احتمالاً جای مرا خواهد گرفت. کمی هم اشک می‌ریزم. مثل بچه‌ای گوشه‌های لبم آویزان می‎شود.

در حیاط مدرسه، مثل هر روز زیر راه پله گریه می‎کنم. زنی با چهره‌ای مهربان و چشمانی درشت، از پله‎ها پایین می‎آید، سر بلند می‎کنم و همان‌وقت گوشۀ دامن ابریشمی‎اش به گونه‌‎ام کشیده می‌شود و همان نهایتِ خوشبختی است. سربرمی‌گرداند و با لبخند خاصی نگاهم می‎کند. لبخندی نومیدانه به روی موجودی بی‎نوا، فقط برای اینکه لحظه‎ای در بدبختی‌اش طعم زیبایی و محبت را هم بچشد. آنطور نگاهم می‎کند و می‌رود.

وسط میدان سرانجام به گل می‎رسم. گلبرگ‎هایش چنان تازه و درشت و باز شده‌اند که لحظه‎ای می‌ترسم. با اینکه هیچ رنگی ندارد، اما عطر خوشی دارد. دست می‎برم به طرفش. از دیدن عکس سه در چهار خودم درست وسط گل متعجب می‎شوم. یک عکس سیاه و سفید. اما بعد یادم می‌آید که مدتی پیش عکس را گم کرده بودم. مجبور شده بودم برای یک کار اداری دوباره بروم عکاسی و عکس بگیرم. دوباره که نگاه می‎کنم، می‎بینم عکس سه در چهار مربوط به دوران کودکی‌ است. بیشتر شبیه پسربچه‎ای هستم که یک روسری به رنگ روشن را کج و نامیزان روی سرش انداخته‎اند. بعید بود اداره مربوطه آن را قبول کند. توقع رفتار مطلوب و همکاری کامل از ادارات توقع نا به‎جایی است. چه کسی می‎تواند با این همه مُراجع بیگانه مهربان باشد؟ مخصوصاً هنگامی که بفهمی همه در کار خیانتـند. حتی آنها که قصد یاریشان را داری

 

قضیۀ خرگوش

31 مه 2016

این خانم داراب‌پور با آن دندان‎های خرگوشی‌اش، گویا به‎راستی امر برَش مشتبه شده که خرگوش‎ جانور باهوش و باذکاوتی است. چطور می‌‏شود به او فهماند که این تصور رایج چه اندازه نادرست است؟ خرگوش فقط بلد است چالاک و سریع بدود و از خطر دور شود. وگرنه سگ‏ و گربه‏ خیلی باهوش‎ترند. در عوض خرگوش تا دلت بخواهد ترسو و بی دل و جرأت است.

روابط عمومی اصلاً نیروی تازه لازم نداشت. یک روز، ناغافل یک میز گذاشتند کنار میز من و یک‌دفعه خانم داراب‎پور آمد پشت میز نشست، درست کنار من. حسامی می‎گوید این از اصول مدیریت است. این که یک تازه‌وارد لاغر با کُرک‌های بور صورت، مقنعۀ سرخابی و دو دندان درشت خرگوشی، یک‎دفعه همکار آدم بشود، از اصول مدیریت است. هفتۀ پیش دیدم وقت ناهار داشت برای آقای غلامیِ آبدارچی توضیح می‌داد که بچه‏‌اش را به خوردن کلم و هویج و کاهو عادت بدهد، چون به تیزهوشی کمک می‎کند، و تأکید می‎کرد خام از پخته بهتر است. از حسامی پرسیدم به اصول مدیریت چه ربط دارد. گفت گویا نباید تعداد کارمندان در هر بخش زوج باشد. باید تعدادشان فرد باشد که نمی‏‌دانم، مثلاً دوبه دو  یارکشی نکنند. از روزی که داراب‎پور وارد روابط عمومی شده، سرعت همه‎چیز دوبرابر شده است. در ابتدا بیشتر به این خاطر بود که هیچ‎ کداممان نمی‏‌خواستیم آتو دستش بدهیم. اما بعد دیدیم واقعاً دستش در تایپ کردن از همۀ ما سریع‌تر است، حتی از خانم حیدری با آن همه سابقه کار. یک هفته بعد هم اعلام کرد هرکس که تایپ می‏‌کند ویراستاری و غلط‎گیری کار را هم باید خودش انجام دهد که دیگر معطل دور ویرایش نشویم. ما هم یکی از یکی بی‌دست و پا تر، سرمان را پایین انداختیم و هیچ نگفتیم.

تازه شش ماه نشده که آمده، ولی همۀ کارهای استخدام پیمانی‌اش درست شده و فکر می‎کند نمی‎دانیم از اقوام زن رئیس است. اگر نبود که همان اول جلویش درمی‌آمدیم. فکر می‏‌کند اینجا کسی برای سرعت عمل تره خرد می‏‌کند. بدی‏‌اش این است که نمی‏‌شود اینها را به خودش گفت. ما هرکدام حداقل دو سال استخدام آزمایشی بودیم، هنوز هم وضعیت بیمه‎مان پادرهواست. مطمئنم به یک سال نکشیده بیمه‎اش هم ردیف می‎شود.

دیروز، خداراشکر، برای اولین بار در این شش ماه یک روز مرخصی گرفته بود و ما فرصت داشتیم نفسی بکشیم. به گمانم بچه‎اش مریض شده بود. آن‌وقت حسامی از اصول مدیریت گفت. می‏‌گفت یک جایی خوانده که پادشاهان هم، به توصیۀ وزیران، همیشه سعی می‏‌کردند تعداد زنان حرمسرا را فرد نگه دارند. نشسته بودیم و در حال چای خوردن دربارۀ اوضاع جدید صحبت می‏‌کردیم. حسامی تمام مدت لیوان چای به دست، کنار پنجره ایستاده بود و به برهوت بیرون خیره شده بود. نمی‎آمد بنشیند. از همانجا پشت به ما حرف می‎زد و از حرمسرا می‏‌گفت. ابراهیمی می‎گفت قطعاً همیشه خواجه‏‌ها و غلامانی بوده‎اند که با زنان حرم دست به یکی کنند، حالا چه تعداد زوج، چه فرد. می‎خواستم بگویم بعید می‏‌دانم هیچ‌وقت سوگلی‎ها را از بین خرگوش‎ها انتخاب کرده باشند.

داشتیم بحث می‎کردیم که چطور اوضاع را به حال قبل برگردانیم. به هر حال اینکه هرکس کار نفر دیگری را ویرایش کند، احتمال بی‎غلط بودن کارها بیشتر می‎شود و بولتن با کیفیت بهتری بیرون می‌آید. ابراهیمی یک قند از روی میز برداشت و فوت کرد و گفت: «سرعت کار واقعاً مهم نیست. این را باید به او فهماند». من هم ادامه دادم: «همیشه بین سرعت و کیفیت یکی باید قربانی شود».

بعد ابراهیمی، انگار که با خودش حرف می‏‌زد، گفت: «کسی اصلاً کارها را نمی‏‌خواند که ببیند کیفیتشان چطور است، پس چطور ثابت کنیم وضعیت قبل بهتر از الان بود؟». راست می‏‌گفت. نه سرعت کار ما برای کسی اهمیت داشت و نه کیفیت آن. ما چهار نفر حقوق می‎گرفتیم که کارمند باشیم و رییس بتواند سالی دوازده شماره، ضمیمۀ گزارش سالیانه کند و بابت ما چهارتا که حالا پنج تا شده بودیم، حق مدیریت بگیرد. این را همه می‌د‎انستیم. همه ساکت شدیم. حسامی همانجا پشت به ما و رو به پنجره گفت: «کلک همه‏‌مان کنده است. همه‎مان را مثل کلم و هویج، خام خام می‏‌خورد». بعد  آقای غلامی با سینی چای وارد اتاق شد. حسامی بالاخره از جلوی پنجره برگشت و رفت پشت میزش. ما هم برگشتیم سر کارمان. تا آخر وقت، هیچ کدام، دیگر حرفی نزدیم، چون غلامی هر نیم ساعت سرزده و بی‎دلیل وارد اتاق می‎شد و چای می‎آورد و میزها را دستمال می‎کشید.

گزارش بازدید

3 مه 2016

دکتر چایش را زودتر تمام کرد. لیوان خالی را روی میز گذاشت و گفت: «مایۀ خوشوقتی بنده است که در دومین روز اقامت شما در این شهر گرم و کوچک همراهتان هستم.» کارشناس جواب داد: «البته رانستان آنقدرها هم شهر کوچکی نیست ولی در مورد گرما موافقم». دکتر لبخند محترمانه‎ای زد و سپس گفت: «امیدوارم مسیر رسیدن به بالای تپه برای جنابعالی خیلی خسته کننده نباشد. بطری آب که همراه دارید؟» کارشناس که با لیوان چای جلوی دستش بازی می‌کرد، پاسخ داد: «بله. بنده آماده‌ام».

دکتر هنوز آن لبخند اولیه را روی صورت خود حفظ کرده بود. سرش را به سمت تپه چرخاند و گفت: «مسئله این است که مسیر کمی طولانی است و باید بدون ماشین طی شود. ولی شاید، چون شما از اهالی اینجا نیستید، اجازه داشته باشیم شما را با ماشین برسانیم. بنده خودم پیاده خدمت می‎رسم. مایه‎اش فقط یک اظهارنامۀ ساده به شهرداری است.» کارشناس سری تکان داد و به جایی دور که فکر می‏‌کرد کلبه باید آنجا باشد، نگاهی فکورانه انداخت.

روی تخت چوبی قهوه‎خانۀ خالی فقط آن دو نشسته بودند و پسر قهوه‎چی از پشت دخل به آنها چشم دوخته بود ببیند باز هم چای می‏‌خواهند یا نه. دکتر گفت: «امیدوارم امروز خیلی گرم نباشد. همین حالا هم می‎توانیم حرکت کنیم.» کارشناس گفت: «ترجیح می‌دهم من هم همراه شما پیاده بیایم. شاید توضیحات شما در طول راه برای نوشتن گزارش راه‎گشا باشد.» دکتر گفت: «بسیار عالی. کارشناسهایی که در سال‎های پیش ملاقات کردم، هیچ‎کدام ذوق و علاقۀ شما را نداشتند و اغلب بازدید از کلبه را از برنامه حذف می‎کردند» کارشناس سرانجام چای را با یک جرعه سرکشید، و دکتر ادامه داد: «اغلب هم گرمازده می‎شدند یا گرمازدگی را بهانه می‏‌کردند» و خندید.

کارشناس کلاه آفتابگیرش را به سر گذاشت و بعد هردو به راه افتادند. کارشناس جوان، با اینکه سعی می‏‌کرد خود را مصمم و علاقه‎مند نشان دهد، رفتارش بیشتر شبیه شاگردان تازه‏‌کار بود که مواظبند استادکار از کارشان راضی باشد. خوب می‏‌دانست که گزارش نانوشتۀ دکتر از این بازدید هم به همان اندازۀ گزارشی که او قرار بود تقدیم مقامات کند، اهمیت دارد.

دکتر کیفی پارچه‎ای با بندی بلند به صورت کج روی شانه‌اش انداخته بود. دست برد و از داخل آن یک بطری آب درآورد و سرکشید. گفت: «نمی‎دانم بخشدار دربارۀ کلبۀ اندیشه برایتان توضیح داده است یا نه؟» کارشناس من من کنان گفت: «بله، به گمانم ولی درست به یاد ندارم. و البته میانۀ حرف‎هایش اسم شما را برد. خوشحال می‏‌شوم از زبان شما که از مؤسسان کلبه هستید بشنوم.» دکتر گلویی صاف کرد و گفت: «استدعا می‏‌کنم. جناب بخشدار به بنده لطف دارند. حضور شما عرض شود که از زمان استقلال رانستان از رانه، بخشداری جلسات زیادی با حضور آقایان برگزار کرد درباب اینکه چه راهکارهایی به بهبود امور کمک می‌کند. کلبۀ اندیشه یکی از دستاوردها بود. بنده از اولین جلسات با گروه همکاری کردم. متأسفانه دیگر اعضای گروه اغلب یا بازنشسته شده‎اند یا عمرشان را داده‎اند به شما». با دستمالی پیچازی که از کیفش درآورد، عرق پیشانی‎ بلندش را پاک کرد و ادامه داد: «اعضای جوانتر هم دیگر هیچکدام آن عزم و شور و کارآمدی اعضای قدیمی‎ را ندارند». کارشناس پرسید: «ولی نگفتید چرا با ماشین نمی‎شود رفت». دکتر باز از آن لبخندهای صمیمی زد و جواب داد: «برای کارآمدی بیشتر. ببینید هدف از بازسازی آن سردابۀ قدیمی و احداث کلبۀ اندیشه گسترش تفکر بود. انسان چه زمانی بیشتر فکر می‎کند؟ وقت تنهایی. چه فعالیتی به تفکر ثمربخش بیشتر مرتبط است؟ قدم زدن طولانی. به مرور این امر به صورت یک رسم درآمد و امروز دیگر هیچ کس از آن تخطی نمی‎کند. البته همانطور که گفتم پیش از این کارشناسان یا بازدیدکنندگان خارجی بوده‏‌اند که با ماشین این مسیر را طی کرده‎اند». کارشناس به نشان تأیید سری تکان داد که شاید به نظر دکتر نشانۀ تمجید بود، چون بلافاصله ادامه داد: «طرح هوشمندانه‎ای‎ است نه؟  گروه پرشور اولیه متشکل بود از هنرمند، مردم‎شناس، فیلسوف، جامعه‎شناس، حقوق‎دان و تعدادی هم استادان و معلمان. مجموعۀ بسیار کارآمدی بود»

دکتر نفس عمیقی کشید و صدایی شبیه آه از بینی و دهانش خارج شد. بعد ادامه داد: «اعضای این هیئت همگی معترضان پرشور نخبه‎گرایی و از بنیان‎گذاران طرح «تفکر برای همه» بودند. امیدوارم شما هم با بنده هم‎عقیده باشید که تفکر نباید محدود به افراد خاص، مثلاً فقط اعضای شورای شهر باشد. طرح احداث این کلبه نتیجۀ سال‎ها مبارزه برای به ثمر رساندن این آرمان بود. سرانجام این طرح تصویب شد و کمیته‎ای برای راه‎اندازی کلبۀ اندیشه انتخاب شد که بنده ریاست آن را عهده‎دار شدم.»

از قهوه‎خانه که فاصله گرفتند، دیگر هیچ بنا یا حتی درختی در مسیر نبود و تا بالای تپه تا چشم کار می‎کرد، فقط سنگلاخ بود و بوته‏‌های کوتاه زردرنگ. نقطۀ سیاهی که کارشناس از آغاز راه دربالای تپه می‎دید حالا یواش یواش جزئیات خود را نشان می‎داد. خانه‎ای بود کاهگلی که دیوارهایش آبی رنگ شده بود. اطراف کلبه درختانی زیبا شبیه نخل اما کوتاهتر با فاصله‌های تقریباً برابر از یکدیگر روییده بودند. چسبیده به کلبه بنای سادۀ دیگری بود بسیار شبیه یک گاراژ و یک راه ماشین‏‌رو هم جلوی آن بود. دکتر توضیح داد: «خیلی مشتاق بودم داخل کلبه را هم به حضرتعالی نشان می‎دادم. اما افسوس که ممکن نیست.» کارشناس لحظه‎ای درنگ کرد و گفت: «داخل کلبه را نمی‎بینیم؟ به چه دلیل؟» دکتر دست راستش را به سمت کلبه نشانه رفت و گفت: «هرآنچه اطلاعات از تاریخ و چگونگی احداث کلبه و ضوابط و جریان کار  لازم باشد، بنده در اختیارتان خواهم گذاشت. گمان کردم بخشدار برای شما توضیح داده‎اند که ورود و خروج به این کلبه باید در تاریکی انجام شود.» کارشناس گفت: «من فکر می‌‏کردم اینجا محل کار عمومی اهالی است. یعنی اینطور به من گفتند.» دکتر عرق پیشانی‎اش را دوباره پاک کرد و گفت: «خب پس بگذارید از اول همه چیز را برایتان شرح بدهم. بله، درست است. همۀ ساکنان بالای بیست سال شهر بنا به مصوبۀ جدید باید به نوبت در کلبه حاضر شوند، یعنی هر سمت و شغلی که داشته باشند، به مدت یک ماه کار خود را رها کرده و در خدمت تفکر عمومی شهر درمی‎آیند. ساعات کار دقیقاً معادل ساعات اداری است. در پایان ماه هم شهروند مذکور موظف است نتایج تفکر را به اطلاع عموم برساند. حقوق هم مطابق قانون هشت ساعت در روز بسته به دستمزد فرد در شغل اصلی‎اش پرداخت می‎شود.»

کارشناس پرسید: «خوب قضیۀ تاریکی دیگر چیست؟» دکتر جواب داد: «عرض می‎کنم خدمتتان. تفکر همانند کاغذ عکاسی به نور حساس است. خیلی راحت می‎پرد، یعنی نور که به آن بخورد، دیگر هیچ طرح و نقشی نمی‎گیرد و کارآمد نیست. البته فرد متفکر اجازه استفاده از نور شمع را دارد.»

حالا دیگر چهل دقیقه‎ای از آغاز پیاده‎روی آنها گذشته بود و به کلبه کاملاً نزدیک شده بودند. دکتر نفس نفس زنان روی تخته سنگی نشست و با دست کارشناس را دعوت کرد که او هم بنشیند. اما کارشناس توجهی نکرد. کوله‌پشتی‌اش را زمین گذاشت و بطری آبی از آن خارج کرد. دکتر هم سیگاری از جیبش درآورد و آتش زد. کلبۀ آبی حالا از نزدیک دیگر خیلی هم کوچک به نظر نمی‌رسید. شکل یک پیچک روی یکی از دیوارهای آن نقاشی شده بود. چهار پنجره داشت که هر چهارتا کاملاً پوشانده شده بودند. کارشناس می‏‌خواست چیزی راجع به بنای الحاقی کلبه که شبیه پارکینگ ماشین بود، بپرسد، اما منصرف شد، فکرکرد دکتر بار دیگر از پرشوری و کارآمدی آن صحبت خواهد کرد. هر دو ساکت بودند و دکتر در حالی که با اشتیاق به سیگارش پک می‎زد، اجازه داد کارشناس هم در حال نوشیدن آب کلبه را خوب برانداز کند. هیچ چیز به‏‌خصوصی آنجا نبود که نظر کارشناس جوان را جلب کرده باشد.

سرانجام کارشناس هم روی تخت سنگ روبرو نشست و پرسید: «چرا به روش معهود و مقبول، از افراد نمی‎خواهید تفکرشان را یادداشت کنند؟ آنوقت دیگر نگران پریدن و نور خوردن هم نخواهید بود». دکتر با لبخند گفت: «به نکتۀ جالبی اشاره کردید. ولی توجه داشته باشید که آنچه یادداشت می‎شود، نتیجۀ فکر انسان است نه خود آن. هدف دقیق این کلبه حفظ اصالت اندیشه است. در واقع آدمیزاد با اختراع خط گمان کرد می‎تواند همه چیز را ثبت کند ولی اینگونه نیست.»

کارشناس به نظر گرمازده و کلافه می‎رسید. بطری آبش خالی شده بود. در جواب توضیحات دکتر صرفاً سر تکان می‎داد. معلوم نبود تخت تأثیر قرار گرفته یا همۀ این سخنان را پوچ می‌داند و تنها به نوشتن گزارشش فکر می‎کند. گرمای هوا انگار اثری بر دکتر نداشت. چون پرانرژی‎تر از قبل داشت حرف می‎زد. کارشناس مدت کوتاهی حواسش به طرح پیچک روی دیوار پرت شد که گلهایش شکل گل رز نقاشی شده بودند و با برگ‏ها همخوانی نداشت. هنگامی که حواسش به مصاحب پرحرفش برگشت، او داشت می‌‏گفت: «بنابراین اگر اتاق اندیشه در تاریکی ترک شود، فکر انسان در فضای  اتاق باقی می‎ماند و درست هنگامی که بار دیگر در تاریکی وارد اتاق شویم، تفکر به خانۀ خود که ذهن انسان است بازمی‏‌گردد و شخص می‏‌تواند به ادامۀ آن بپردازد. حتی شخص دیگری می‏‌تواند تفکر نفر قبلی را ادامه دهد.»

کارشناس پرسید: «نور شمع چه تفاوتی با انواع نورهای دیگر دارد که افراد مجاز به استفاده از آن هستند؟» دکتر چشمانش را ریز کرد و گفت: «می‌بینم که به طرح کلبه علاقمند شده‎اید. بی‌نهایت خوشحالم. ببینید شمع به دلیل قدمت کاربردی آن در تمدن انسان، فضاهای باستانی و تاریخی ذهن را فعال می‏‌کند. همچنین برای اذهانی که آمادگی تغزل داشته باشند، نور شمع به راه افتادن بخش تفکرات تغزلی کمک می‏‌کند. این موارد و بسیاری نکات پژوهشی دیگر دربارۀ چگونگی اجرای این طرح به صورت مکتوب در آرشیو شورای شهر در دسترس عموم است و بنا به درخواست شما برای مطالعه بیشتر تقدیمتان خواهد شد».

کارشناس برای اینکه رویش را از دکتر بگرداند، سری به اطراف چرخاند و به جز خارهای بیابانی چیزی ندید. دکتر هم مدتی سکوت کرد. بعد ته سیگارش را به پشت سرش پرت کرد و گفت: «امیدوارم در گزارشتان به جنبه‎های تاریخی احداث کلبه و مبارزاتی که علیه واپس‎ماندگی در این راه انجام شد هم اشاره بفرمایید.» کارشناس به چروک‎های صورت دکتر زیر برق آفتاب نگاه کرد و محتاطانه جواب داد: «حتماً، کتابچه‎ای که فرمودید پیش از تکمیل گزارش مطالعه خواهم کرد». دکتر گفت: «بله، همانطور که گفتم احداث این کلبه تاریخچۀ مبارزاتی پرباری دارد که همگی در کتابی که بخشدار دیروز تقدیم شما کردند، ثبت شده‌اند. کارشکنی‎های بسیار در این مسیر به دست مخالفان صورت گرفت.» کارشناس پرسید: «کارشکنی؟» دکتر سرانجام از روی تخت سنگ بلند شد و جواب داد: «بله، عده‎ای درباب بیهودگی طرح و عده‌ای درباب مضرات  آن و آشفتگیهای ناشی از تفکر همگانی داد سخن سرمی‎دادند و تجمعات بسیار راه انداختند. اشکال‌تراشی‌ها کردند و موانع بسیاری در سر راه این طرح علم کردند. البته گروهی دیگر هم در عین اینکه مخالفتی با طرح نداشتند، به مباحث نظری بیهوده‎ای پرداختند: تبیین تفاوت حق و وظیفه. این گروه اخیر معتقد بودند، تفکر باید آزاد باشد. آنهایی که دوست دارند به طور داوطلبانه می‏‌توانند زندگی خود را تعطیل کرده و به تفکر بپردازند ولی کسی حق ندارد غیرمتفکران را به این کار وادار کند. اما شورای شهر، بی‎توجه به هیاهوهای مرتجعانه، طرح پیشروی خود را به اجرا رساند و اکنون همانطور که می‎بینید کلبۀ اندیشه احداث شده و سالهاست فعالیت می‎کند.»

کارشناس که گویا حالا بعد از استراحت و نوشیدن یک بطری آب کمی جان گرفته بود و کلافگی قبل را نداشت پیشنهاد داد که چرخی دور کلبه بزنند. دکتر هم مخالفتی نکرد. دور و بر کلبه هم چیز خاصی نبود. از درز یکی از پنجره‎ها شمع خشکیده بیرون زده بود. یک پرندۀ مرده هم کنار یک دیوار افتاده بود. دکتر گفت: «امیدوارم توضیحات بنده به کار نگارش گزارش بیاید.» کارشناس بلافاصله جواب داد: «البته، همین امشب در هتل شروع به تنظیم گزارش می‏‌کنم. فرمودید هرکس باید نتیجۀ تفکراتش را در اختیار عموم قرار دهد؟ شاید بد نباشد از بعضی نتایج هم در گزارش نام ببرم». دکتر جواب داد: «عالی است. البته ابتدا آنها را، یعنی تفکرات را در اختیار هیئت مدیره قرار می‎دهند و سپس ما آن را به اطلاع عموم می‏‌رسانیم. بعضی تفکرات به راستی درخشان و کارآمدند، بعضی متأسفانه چندان کاربردی نیستند و بعضی دیگر نیاز به بازاندیشی دارند. مثلاً ماه پیش جوانی مشغول فکر کردن به حل مشکل سوار و پیاده شدن مسافران در اتوبوس‎های شلوغ شد. اتوبوس‏ها می‎شد دو در داشته باشند: یکی برای سوار شدن و دیگری برای پیاده شدن. اما مشکل اینجا است که راضی کردن مردمی که نزدیک در عقب اتوبوس بودند به اینکه بروند و از در جلو پیاده شوند، کار ساده‎ای نخواهد بود. آن وقت باز هر دو در، هم برای سوار شدن و هم برای پیاده شدن مورد استفاده قرار می‎گرفت و تفاوتی با حالت یک در نداشت. می‎شد یک میله در وسط اتوبوس بکشند و مسیر رفت و برگشت را مشخص کنند. این طرح تفکری در حال بازاندیشی است.» کارشناس سر تکان می‏‌داد.

دکتر ادامه داد: « یا مثلاً پارسال زن متفکری که تازه سه روز بود کار خود را شروع کرده بود، به امکان چرخش معکوس کرۀ زمین ‎اندیشید، که نتیجه‎اش شاید تغییر اقلیم جهان باشد. البته در روزهای آغازین خدمت، به این فکر می‌‎کرد که چگونه می‎شود بیابان‎ها مدتی جنگل شوند و زمین‎های خسته از جنب و جوش میلیون‎سالۀ جنگل‎ها مدتی به بیابان تبدیل شوند و نفسی بکشند. زمین‎های قطبی را تصور کنید که بعد از عمری بالاخره تابش مستقیم خورشید را بر خاک خود حس کنند. در روزهای پایان ماه تفکر هم به تکنولوژی ساخت دستگاهی فکر کرد که محور چرخش زمین را بنا به محاسبات مورد نیاز انسان تغییر دهد. درخشان نیست؟» کارشناس سری تکان داد و گفت: «همینطور است».

کارشناس دیگر سؤال نمی‎کرد. انگار منتظر بود دکتر فرمان برگشت بدهد و به پایین تپه برگردند. شاید هم نگران گزارش بود. اینکه چطور به بهترین نحو، اولین گزارش حرفه‎ای‎اش را تنظیم کند که آقایان مجاب شوند و برای مأموریت‏های دیگر هم از او دعوت کنند. از آن مهم‎تر اینکه آیا ندیدن درون کلبه را قید کند یا با مهارت آن را کتمان کند. حالا بیشتر از بی‎حوصلگی نوعی دلواپسی در چهره‌اش دیده می‌شد. البته دکتر وقعی نمی‌گذاشت و مشغول صحبت از گشایش‌هایی بود که حاصل کار کلبه بودند. کم شدن بیماری‌های واگیر، کاهش تعداد گربه‎ها و سگ‌های ولگرد و افزایش میانگین قد کودکان و درختان نخل، آن هم فقط در دو دهه.

سرانجام دکتر رضایت داد که به شهر برگردند. پایین تپه پسر قهوه‎چی نزدیک مرد دیگری که راننده بود، ایستاده بود و هردو داشتند پایین آمدن آنها را تماشا می‌‏کردند. کارشناس بی هیچ کلامی با راننده، سوار ماشین شد و به هتل برگشت. وقتی به هتل رسید، احساس کرد گرمازده شده است. به همین دلیل کولر اتاقش را روشن کرد و دراز کشید. برایش شربت آب‌لیمو آوردند و اندکی از حالت تهوعش برطرف شد. از اینکه دفترچه‌اش را همراه خود نبرده بود، تعجب کرد و اندکی اوقاتش تلخ شد. البته هنوز زمان زیادی نگذشته بود و همه چیز را خوب به یاد داشت. کار نوشتن گزارش را آغاز کرد: «بالای تپۀ شمالی شهرِ نه چندان کوچک رانستان، کلبه‎ای قرار دارد که بعد از استقلالِ این شهر…» میانۀ کار دچار سرگیجه و بی‎حالی شد. باقی کار را به بعد واگذار کرد و رفت دوباره روی تخت، جلوی باد کولر دراز کشید و خوابید.

خواب‎های آشفته دید. مدام می‎دید که دکتر در پذیرش هتل منتظرش ایستاده که او را به بازدید از کلبۀ اندیشه ببرد. کلبۀ آبی رنگ. و هرچه کارشناس توضیح می‎داد که بازدید را قبلاً انجام داده‌اند، دکتر متوجه نمی‎شد و با لبخندهای محترمانه دست کارشناس را می‌‏گرفت و می‎کشید و او سرانجام مجبور شد دوباره تمام مسیر را تا بالای تپه برود. دکتر می‎گفت: «مگر قرار نبود داخل کلبه را ببینید؟» روی یکی از دیوارهای کلبه تعداد زیادی پرندۀ تاکسیدرمی شده نصب شده بود. یکی از پرنده‎ها نوکش را تکان می‎داد و می‎گفت: «کارآمد و پرشور». آن طرف یک گلولۀ بزرگ مو روی زمین با جریان هوا تکان می‏‌خورد و کارشناس باید مواظب می‏‌بود که گلولۀ مو به پاهایش نپیچد. دکتر شمعی دستش گرفته بود که روی مچ دستش چکه می‏‌کرد و کارشناس منتظر بود دکتر از داغی آن فریاد بکشد ولی دکتر لبخند می‎زد و از امکان پرورش خرس قطبی در رانستان حرف می‎زد. از پلکانی تاریک پایین رفتند و آنجا زن جوانی را دید که روی صندلی نشسته است و ناله می‏‌کند و قطره‎های داغ شمع از سقف روی او می‌‏چکد. دکتر لبخندزنان کارشناس را دعوت می‎کرد که روی صندلی کنار زن بنشیند.

وقتی بیدار شد، غروب شده بود و تلفن اتاقش زنگ می‎زد. دکتر بود. می‏‌خواست بداند اگر کارشناس مایل باشد یک ماشین بفرستند که او را به محل کلبه ببرد و کارشناس بتواند داخل آن را بازدید کند. دکتر خودش متأسفانه نمی‌‏توانست همراهی کند ولی یک راهنما خواهد فرستاد. با اینکه از صدا چیزی مشخص نبود، ولی کارشناس مطمئن بود دکتر همچنان دارد با لبخند حرف می‎زند. کارشناس گفت: «ممنون از لطف شما ولی فکر می‏‌کنم چون فردا صبح زود باید خود را به فرودگاه برسانم، بهتر است امشب استراحت کنم». دکتر گفت: «هرطور میل شماست. امیدوارم گرمازده نشده باشید» و بلند خندید.

 

به زودی می‎رسم

30 مارس 2016

 

یک بعدازظهر شلوغ و کلافه ‏کننده از روزهای آخر سال. مردم سراسیمه در حال خرید.  فروشنده‎ها  و راننده‎ها  نگران. دست‎فروش‎ها پیاده‎رو را حسابی تنگ کرده بودند. از یک سو عده‎ای را می‎دیدی که دوان دوان می‌خواستند خودشان را به اتوبوس برسانند و در سوی مقابلشان عدۀ دیگر با قدم‎های سریع سعی داشتند خود را به ایستگاه مترو برسانند و این دو گروه دائم در کار تنه زدن به یکدیگر بودند. من هم در همین گروه دوم بودم و داشتم به سمت دهانۀ پرازدحام مترو می‎رفتم. باید تا پیش از غروب خود را به خانه می‎رساندم. چنان هوش و حواس خود را به پیدا کردن راه از میان جمعیت متمرکز کرده بودم، که نفهمیدم چطور آنقدر به پلیس‏ها نزدیک شدم. صدای پلیس‎های چادر به سرِ گشت را پشت سرم شنیدم. با تقریب بالایی حدس زدم مرا نشان کرده‎اند. مانتوی تنم خیلی بلند نبود. به‌واقع کاملاً کوتاه بود. به سرعت نزدیک بساط یک دستفروش که کش مو از جنس پارچه‎های ابریشمی زیبا می‎فروخت، به زمین نشستم و وانمود کردم درحال خرید هستم.

پیرزنی کوتاه و ریزنقش و چادر به سر که متوجه هراس من شده بود، به سمتم آمد و گفت: «دخترم، من حالم خوب نیست بیا زودتر به خانه برویم، هرچه خریدیم بس است» و خودش را به حالت غش روی دست من انداخت. اندام سبک پیرزن به نرمی یک گربه و چادر سیاهش لطیف و لیز بود. پلیس‎ها که این صحنه را دیدند، از نزدیک شدن به من منصرف شدند و گذاشتند من و مادر پیر و مریضم هرچه سریع‎تر به ایستگاه مترو داخل شویم. خوب که دور شدیم و دیگر به ابتدای پلکان ورودی مترو رسیدیم، پیرزن لبخندی به نشانۀ خداحافظی زد و دور شد. تازه آن وقت به خود آمدم و نفس راحتی کشیدم. خیالم آسوده شد که قرار نبود او را تا خانه همراهی کنم و آسوده‎تر اینکه حالش بد نبود و اصلاً نسبتی هم با من نداشت. با اینکه لطف بزرگی در حقم کرده بود، اما چیزی در چهره‏ اش بود که مضطربم می‎کرد. نوعی آسوده خیالی که فقط در چهرۀ مجانین دیده می‎شود.

با دور شدن او عابری برایم سوت زد و یکی دیگر آوازی را زیر لب زمزمه کرد که آشنا و غمناک بود. حرکت در میان سیل جمعیت را ادامه دادم. کیف بزرگ روی دوشم سنگین‎تر شده بود. پله‏ های طولانی را طی کردم و بعد یک راهروی طولانی را هم پشت سر گذاشتم. آن‎وقت هم‎زمان دو حقیقت را متوجه شدم. یکی اینکه توده‎ای شبیه یک توپ پارچۀ سیاه رنگ  و سنگین نمی‏ دانم از کجا یک‎دفعه در کیفم پیدا شده بود و همان دلیل سنگینی‎اش بود. دیگر اینکه مسیر را اشتباه آمده بودم. مسیری که آمده بودم، نه به سکوی قطار که به یک استخر بزرگ منتهی می‎شد. توپ پارچۀ سیاه و لطیف را که از کیف درآوردم، متوجه حقیقت دیگری شدم. یک نوزاد قنداق‎پیچ یا شاید یک حیوان کوچک سیاه بود و آرام و بی‎صدا تکان می‏ خورد. معلوم نبود آن پوستۀ سیاه چیزی از بدنش بود یا پارچه‎ای بود که سفت و محکم به دورش پیچانده بودند.

سعی کردم از میان این همه شلوغی بیرون و اغتشاش ذهنی‎ای که دچارش شده بودم، به آرامی فکر کنم و راه خود را پیدا کنم. در این اوقات‎ باید لحظه‎ای از قدم‌های بیهوده دست برداشت و ایستاد. سکون اولین قدم برای تصمیم درست است.

به سوی استخر رفتم. از چند زنی که گویا آنجا کار می‏ کردند، آدرس قطارها را پرسیدم. اینطور که معلوم بود، موازی با شهر روی زمین، داشتند دالان‌های مترو را گسترش می‏ دادند و شهری زیر زمینی می‎ساختند. با اینکه اهل این شهرم، هیچ از این همه ساخت و ساز خبر نداشتم. آنهای دیگر انگار خوب مسیرها را می‎دانستند. به گونه‎ای که گویا مسیر هرروزه ‏شان است، شتابان و بی‌دغدغه تردد می‎کردند. همین نشان می‎داد که این گذرگاه‎ها خیلی‎ وقت است که ساخته شده‎اند. زنی که سعی می ‏کرد  با حرکت دست‏ها مسیر را نشانم دهد، دلش به حالم سوخته بود.  هم‎زمان که حرف می‎زد به موجود  نحیفی که  در بغلم لیز می‏ خورد، نگاه می‎کرد. موجود نرمی که در پارچه‎ای سیاه پیچیده شده بود و  نمی‎فهمیدی سر و پایش کدام قسمت است.

باید زودتر به قطار می‎رسیدم  که تا پیش از غروب خانه باشم. مادر بخشی از کارهای خانه‎تکانی و خرید را به من سپرده بود و من اینجا با جاندار سیاهی در بغل که معلوم نبود، چقدر زنده بماند، مسیرم را گم کرده بودم. کاش پایین نمی‎آمدم و از همان بالا یک تاکسی دربست می‏ گرفتم. همه می‏ گفتند این روزهای آخر سال بهترین وسیله مترو است که عذاب و اسیری ترافیک خیابان را ندارد. من هم به همین خیال پله‎های به آن زیادی را طی کردم و اینجا آمدم. تلفنم به صدا درآمد. پدر بود. حتماً می‎خواست چند کار دیگر برایم فهرست کند که تا پیش از غروب انجام دهم. جواب ندادم. اگر می‏ گفتم به همۀ کارها نمی‏ رسم، به این دلیل که گم شده‎ام، حتماً فکر می‎کرد دروغ می‎گویم. تازه وضعیت این موجودی که در بغلم به آرامی جنب می‌خورد، هم باید روشن می‏شد. می‏ توانستم یک گوشه‎ای به زمین بگذارمش، اما ممکن بود زیر دست و پا لگد شود، به خصوص که سر و صورتش هیچ معلوم نبود و حرکاتش هم آنقدر کند و نامعلوم بود که به راحتی با یک کیسۀ پارچه‏ ای کوچک و تو پر اشتباه گرفته می‏ شد.

خودم را به گوشۀ میدانچه رساندم و سعی کردم از روی تابلوی بزرگ اطلاعات ببینم از کدام سمت به سکوی قطار می‏ رسم. تلفنم دوباره صدا کرد. این بار پیام بود. می‏ خواست ببیند کجا هستم. بعد دربارۀ برنامۀ تعطیلات پرسید و اینکه آیا واقعاً می‏ خواهم همۀ تعطیلات او را نبینم؟ فقط به این علت که شرکت تعطیل است؟ گفتم البته که می‏ خواهم ببینمش و حتماً یک قرار خواهیم گذاشت، اما روزهای اول تعطیلات واقعاً نمی‏ شود، به این دلیل که مهمان داریم و توضیحات دیگر. فرصتی نشد که وضعیتم را برایش شرح دهم. شاید راهی برای کمک به ذهنش می‏ رسید. فکرش اغلب خوب کار می‎کرد. تمام کارهای مربوط به قرارداد جدید و حتی بیمه را او برایم درست کرده بود، اما حالا بی‏حال و نگران بود. نمی‏ شد هیچ مسئله‎ای را برایش توضیح داد.

پدر دوباره زنگ زد. این بار جواب دادم. او هم می‎خواست بداند کجا هستم و کی به خانه می‎روم. گفتم به زودی می‏ رسم. ملامت‎گرانه توضیح داد که مادر منتظر است. درست نیست تمام روز او را با این همه کار شب عید تنها بگذارم. و اینکه کارهای دیگر را می‏ شود بعدتر انجام داد و حالا که قرار است این‎همه مهمان داشته باشیم – مادر را که می‏ شناسی هول می‏ کند- بهتر است بیشتر هوای مادر را داشته باشم. یادم نبود از او بپرسم کجاست و آیا فرصت دارد بیاید و مرا از این مخمصۀ مسیریابی نجات بدهد. خودش دیروز گفته بود رییسش با مرخصی این دو سه روز آخر موافقت کرده است.

با تلفن که حرف می‎زدم متوجه شدم بدن استوانه‌مانند جاندار سیاه‎پوش از قسمتی در منتهی‎الیه پایین انحنایی رو به بالا به خود داد. انگار آن قسمت که چیزی شبیه سربند زنان روستایی بود، سرش بود، یا شاید دهانش. همین کمک کرد که بفهمم باید در بغلم بچرخانمش که سرش یا دهانش رو به بالا باشد. بیچاره درست نفس نمی‏ کشید  و  فقط آرام و ظریف خم و راست می‏ شد.

همین‏طور که به تعطیلات پیش رو فکر می‏ کردم و به بهانه‏ هایی که می‏ شد برای پیام دست و پا کرد، این بار دالان دیگری را پیش گرفتم که بالای آن علامت مترو دیده می‎شد. اما شگفت اینکه باز به همان استخر قشنگ و بزرگ رسیدم. آنجا مردم زیاد در عجله نبودند. تعدادی کنار استخر لم داده بودند و عده‎ای هم می ‏خندیدند. نزدیک یکی از زنهایی که می‌خندید رفتم و دوباره آدرس پرسیدم. درست جوابم را نداد. از او پرسیدم آیا کلاس آموزش شنا برای کودکان هم دارند؟ و برای کودکانی که حرکت نمی ‏کنند چطور؟ و برای سالمندان بیماری که مشکلات حرکتی دارند و مثلاً دست و پا ندارند؟ و او توضیح داد که برای همه آموزش شنا دارند. فقط باید ثبت نام کرد و قوانین و مقررات پرداخت و بازپرداخت و انصراف را برایم توضیح داد. بی‎خیال و اندکی وارفته حرف می‎زد و لبخند از لبش دور نمی‏ شد. یک مجموعه بندها و تبصره‎های سازمانی را برایم ردیف ‏کرد و انگار هیچ  آن موجود پارچه‎پیچ و ظریف توی بغلم را نمی‎دید. از استخر فاصله گرفتم و باز به میدانچه ‏ای برگشتم که چندین دالان را به هم وصل می‎کرد. ‏نمی‏ شد به راحتی اعتماد کرد. از کجا معلوم که همین‏که او را می‏ گذاشتم و می‏ رفتم، با آن حرکات کرم‎مانند و آرام – که هیچ‎کس تا لمس نمی‏ کرد، متوجه نمی‎شد – از لبۀ استخر به داخل آب فرو نمی‎افتاد و غرق نمی‎شد؟ ممکن بود دستی دستی او را نابود کنم.

این بار مادر تماس گرفت و بی اینکه بپرسد کجا هستم، چیزهایی دربارۀ زعفران گفت. نمی‎دانم چه مدت بود که زیرِ زمین گرفتار مانده بودم. عجیب بود که دست از تلاش برداشته بودم و همینطور با تودۀ لیز و نرم و سیاهی در بغل، جواب تلفن این و آن را می ‏دادم. برادرم، مادرم و پدرم برای بار سوم زنگ زدند و من با همه‎شان با خونسردی کامل صحبت کردم، دعواها و شکایت‏هایشان را شنیدم، برای مادر توضیح دادم ته‎چین بدون زعفران هم می‎شود و اطمینان خاطر دادم که به زودی به خانه می‎رسم ولی وضعیت هیچ عوض نشده بود و معلوم نبود کی به خانه خواهم رسید. از بالا رفتن هم می ‏ترسیدم. آیا واقعاً منتظر مانده بودم نیرویی فرازمینی مرا از اینجا نجات دهد؟  اگر تمام تعطیلات  دعوت‎های پیام برای دیدار را نادیده می‏ گرفتم، سرانجام چه می‎شد؟

نمی ‏دانم چسبناکی دستم از عرق بود یا از جاندار سیاهی که به بغل داشتم. همچنان به حرکات آرام خود مثل یک بچه گربۀ تازه متولد شده ادامه می‎داد. به تدریج داشتم می‎فهمیدم چطور باید بگیرمش که کمتر از دستم لیز بخورد و کمتر بی‎قراری کند. قسمت بالای بدنش چیزی بود شبیه پارچۀ سیاهی که لوله شده باشد و وسطش حفره‏ای بود که گاهی بزرگ و نمایان می‏ شد و گاهی اصلا دیده نمی‏ شد، احتمالاً از همانجا نفس می‏ کشید. اگر یک جایی شبیه یک تاقچه با عمق مناسب یا یک گوشۀ دنج و بی‏ خطر پیدا می‏ کردم، این زبان‎بستۀ  بی دست و پا را با خیال راحت آنجا می ‏گذاشتم و نیمی از رنج‎ها به پایان می‏ رسید.

یک آوازه‌خوان دوره‌گرد به جمعیت میدانچه پیوست که کثیف بود و شلوار گشاد و بدقواره‎ای به پا داشت. اما در میان آن همه جمعیت تنها کسی بود که با متانت راه می‏ رفت و سراسیمگی اطراف انگار هیچ مانع کارش نمی‎شد. داشت ترانه‎ای آشنا دربارۀ بهار می‎خواند. با فکر اینکه به سمت مسافران قطار خواهد رفت، تعقیبش کردم. کمی هم احتمال می‎دادم که باز سر از استخر دربیاورم. یعنی حتی با گمان اینکه ممکن است آوازه‌خوان شندره‎پوش هم مسیر استخر را درپیش گرفته باشد، باز، الله بختکی دنبالش راه افتادم. داشتم کم کم واقعیت تازه‏ ای را باور می‏ کردم و آن اینکه چیزی در استخر منتظر من است و باید باز به آنجا بروم. اما دیری نپایید که فهمیدم همان فکر اولم درست تر بوده و مرد، متأسفانه مسیر درست را طی می‌کرد.  سرانجام با عبور از دالان‏های تو در تویی که به تنهایی محال بود پیدا کنم، به سکوی قطار رسیدم. مسئله این بود: هیچ دلم نمی ‏خواست به خانه برسم.

ساختن دردسری جدید و رنجی تازه برای پدر و مادر به راستی دور از انصاف بود. احتمالاً دیروقت به خانه می‎رسیدم. و وقتی برسم مادر و پدر و برادرم دور میز نشسته ‏اند و شام می‏ خورند. در سکوت کلافه‏ کنندۀ آشپزخانه فقط صدای ترق و توروق قاشق و بشقاب به گوش می‏ رسد. مرا که ببینند باز هم هیچ نمی گویند. حتی نمی‏ خواهند بشنوند که چطور شده و دالان‏های پیج در پیچ به راستی پیچ در پیچ بوده‏ اند و فقط آنها که مسیر هر روزه ‏شان بوده می‎توانستند بی معطلی و بدون سردرگمی مسیر خود را پیدا کنند. تازه اگر بپرسند و بخواهند بشنوند چطور برایشان این‏ها را بگویم که گمان نکنند دارم شاعرانه و نمادین حرف می ‏زنم؟ اینطور مباحث را که نمی‎شود اصلاً در جمع گفت. یک بار باید به یک نفرشان بگویم که بلکه آن یکی بتواند به دوتای دیگر حالی کند. اصلاً برای کدامشان اهمیت دارد که این تودۀ سیاه و نیمه‎جان ممکن است از دست برود؟ مادر که نگران فریزر خالی و مهمانان است و نمی ‏دانم چطور برایش بگویم که زعفران نخریده‏ ام. بهتر است اصلاً ماجرا را آشکار نکنم. این همه سختی و بیماری و بی‏ پولی و آمدن فامیل‏ها، همین حالا هم امان پدر و مادر را بریده. در طول این تعطیلات طولانی باید رفتار مناسبی در پیش بگیرم. بهتر است جایی در خرپشته برایش درست کنم و در طول روز آب و غذا برایش ببرم. مواظب بچه‌های شیطان فامیل‏ هم باشم که پیدایش نکنند.

قطار رسید و در دومین واگنی که به سرعت از جلویم رد شد، همان پیرزن را دیدم. همان که کمک کرده بود از دست پلیس‎ها فرار کنم. دیدنش اندوهگینم کرد اما تسکین‎دهنده بود. موجود سیاه و نرم و استوانه‎ای شکل پیچ و تاب آشکاری به بدنش داد. باید خودم را به او می‌رساندم. باید از ورودی همین واگنی که جلوی پایم ایستاد، وارد می ‏شدم و بعد خودم را به چند واگن جلوتر می‎رساندم. با اینکه هیچ مطمئن نبودم آن جاندار سیاه و نرم هم تحمل این همه فشار را داشته باشد، با این حال، حفرۀ پیچ پیچ و نامعلوم را طوری در بغلم تنظیم کردم که خفه نشود. بعد با سیل جمعیتی که همگی قصد له کردن یکدیگر را داشتیم وارد قطار شدم تا خود را به پیرزن برسانم.

 

 

تیره‎روزی

27 ژانویه 2016

(با نگاهی به تیره روزی کافکا)

 

 

یک روز دی‎ماه بود. ناراحت و مستأصل نشسته بودم که ساعات هراس‏ انگیز غروب بگذرند و هوا کاملاً تاریک شود که آن‏وقت چراغ اتاقم را روشن کنم. از آن روزهایی بود که حسابی از خلق و خوی خودم گیج و درمانده بودم. هیچ‎کس سراغی از من نمی‎گرفت و ماه‎ها بود بدون تماس با آشنایان روزگار می‏ گذراندم. باید به ترس عمیق خودم هم اعتراف کنم. از اینکه دچار جنون بشوم ترسیده بودم و به دنبال چاره می‏ گشتم. داستان از همینجا شروع می‏ شود که برای چاره‏‌جویی تصمیم گرفتم علی‎رغم سوز سرمای بیرون، شال و پالتویم را بردارم و از خانه بیرن بزنم، شاید با دیدن رهگذران و فروشنده‌‏ها سرم را به شهر و آدمها گرم کنم و جنون را به تأخیر بیندازم، حتی با وجود آنکه پلیس‎ها و مأمورها همیشه همه‌جا هستند.

به این ترتیب، علی‎رغم همۀ سختی‏های مربوط به خروج از خانه، این تصمیمی بود که آن لحظه، درست یا غلط گرفتم. اما پله‎ها را که پایین رفتم، به یادم آمد که هوا ابری و گرفته است و ممکن است باران ببارد. قسم می‏‌خورم که نظرم عوض نشده بود و قصد برگشتن نداشتم، فقط تصمیم گرفتم برای  برداشتن چتر به آپارتمان برگردم. برگشتم و دیدم در باز است. مطمئنم در را قفل کرده بودم. سری چرخاندم و دورتادور اتاق را برانداز کردم. کسی نبود. به جز صحنه‎های آشنای وسایل و خرت و پرت‎ها و تل لباس‎ها و آشغالهای کف اتاق چیز دیگری نبود. اما صحنۀ آشنای اتاقم در همین چند دقیقه کیفیتی تازه به خودش گرفته بود. گویا کس دیگری هم اینجا بامن و به دور از چشم من زندگی می‏ کرد. یا شاید تازه پیدایش شده بود. مطمئن بودم یک گوشه قایم شده و دارد مرا می‎پاید. تصمیم گرفتم تا روشن شدن حقیقت کمی بنشینم. از ساکنان فضول و موذی  ساختمان هیچ بعید نبود که منتظر خروج من کمین کرده باشند. اما اینکه کلید آپارتمان را داشته باشند، آه خدایا! حتی فکرش را هم نمی‎کردم. کار درست‎تر این بود که به سرعت خانه را ترک می‏‌کردم و مدت‎ها برنمی‏‌گشتم تا خطر رفع شود. اما کجا می‎رفتم؟ جایی را نداشتم. این بود که با شجاعت ماندم تا بفهمم چه کسی در این فاصلۀ کوتاه توانسته به داخل آپارتمان بخزد. هوا دیگر آنقدر تاریک شده بود که رنگ‏ همه‎چیز به سیاهی می‎زد. احساس لغزیدن قریب‎الوقوع  و پیش رفتن در کابوسی بی‎معنا و بی پایان آغاز شده بود.

صاحبخانه‎ام تنها کسی بود که کلید خانه را داشت. این منتهای موذیگری است که کسی از همسایه‏‌ها را بپای من گذاشته باشد. داشتم به سمت کلید چراغ می‎رفتم که چراغ را روشن کنم. همان موقع  دیدمش. خمیده و پرمو بود. پشت به پنجره و رو به روی من ایستاده بود. صدایی مثل خُرخُر و خِس خِس می‏داد. گفت: سلام. صدایش شبیه صدای پدرشوهرم بود. چراغ را روشن نکردم. دوباره همانجا روی زمین سرد نشستم. داشتم خودم را دودستی تقدیم مرگ ناشی از وحشت می‌کردم. خوبی‎اش این بود که کنار در بودم و اگر کمی خودم را جمع و جور می‎کردم می‎توانستم به راحتی فرار کنم. اما کجا می‏‌رفتم؟ جایی را نداشتم.

صورتش درست معلوم نبود ولی موهایش را که رنگ روشنی داشت و شبیه الیاف کنف بود، می‏‌دیدم. ولگرد بود یا یک دزد خانه به دوش؟ جواب سلامش را دادم. با حرکت چابکی که با صدا و قوز پشتش هیچ هماهنگ نبود پرید و نشست روی صندلی و پاهایش را مثل بچه‏‌ها تکان تکان داد. حالا بهتر می‏‌دیدمش. شبیه گونه‏‌ای از میمون‏ها بود. از آنها که بچه و بزرگشان سبیل‎ پُر دارند و به جز اطراف بینی  و دور چشم‏ها همۀ صورتشان را مو پوشانده است. گفت: «می‏‌بخشید. قصد ترساندنتان را نداشتم.»  نفس عمیقی کشیدم که  یک تأثیر مثبت بر سیستم‏های داخلی بدنم بگذارد. اما نفس را که فرودادم همانجا گیر کرد. بعد با سرفه از حلقم بیرون پرید.

بی توجه به سرفۀ من، از روی صندلی جهشی کرد و رفت سمت قفسۀ کتاب‌ها. قدش تا قفسۀ دوم می‏‌رسید. دو دستش را به پشت کمرش قفل کرده بود و مثل بازرس‏ها داشت وارسی می‏‌کرد. تمام شجاعتم را در صدایم جمع کردم و پرسیدم: «آیا من کار خاصی کرده یا حرفی زده‎ام که شما را احضار کرده باشم؟»

«آن چیزی که احضار می‏‌شود روح است قربان، روح متوفی. من که روح نیستم. اگرچه بیراه هم نمی‏‌گویی؛ من هم مثل ارواح سرگردانم. این طرف و آن طرف می‏‌گردم».

«کاری از دست من برمی‌آید که برای خروج از سرگردانی مفید باشد؟»

«حتماً» و دست برد کتابی کلفت از آخرین ردیف کتابها بیرون کشید. بعد، انگار که به ساعت مچی نگاه کند، مچ دستش را نزدیک صورتش گرفت.

«شما می‏‌خواهید اینجا بمانید، نه؟ برای همین دارید همه‎جا را وارسی می‎کنید.»

«من که می‏‌دانید، جای زیادی نمی‏‌گیرم، غذای چندانی نمی‏‌خورم و جایی را هم کثیف نمی‏‌کنم.» این جمله را طوری ادا کرد که انگار گفتن آن باعث دلگرمی من می‎شود.

همان موقع باید تصمیم می‏‌گرفتم. باید حضور این جانور بازپرس را یا به درونیات خودم مربوط می‏‌کردم یا به وقایع دنیای بیرون، مثل طلاق  یا جنگ. یا شاید به نور غروب ربط داشت که مثل پنجه‎ای خونین به جان آسمان می‎افتد و رنگ‏های مالیخولیایی با مایه‏‌های سرخ، به آسمان و به روان‏ آدم می‎پاشد. اهمیتی ندارد که آدم به روح و شبح و جن  اعتقاد داشته یا نداشته باشد. باید به نحوی با این مسئله، به خصوص در ساعات تاریکی، کنار بیاید. تازه این یکی که هیچ‏کدامشان هم نبود. آدم همیشه در این خیال باطل سیر می‎کند که همه چیز را می‎داند و یا حداقل خانه و محل زندگی خودش را خوب می‎شناسد.

سر ژولیده‎اش را خاراند، بعد انگشتش را نگاه کرد و با ناخن انگشت شست، زیرش را تمیز کرد. بعد هم فوت کرد. انگشت‏هایش بی‎اندازه دراز بود. بی دلیل به ساعت مچی خیالی‎اش نگاه می‎کرد. گفتم: «به هرحال اگر می‌خواهید بمانید هم مختارید. من که همین الان می‏‌روم بلیت می‏‌گیرم بروم پیش مادرم». شباهت‏هایی هم به صاحبخانه‎ام داشت. شاید از اقوامش بود یا حتی برادرش. شاید هم یک ورشکستۀ فراری بود که از دست طلبکاران پنهان شده بود. یا یک ماجراجوی دیوانه. این نوع آدمها بهترین گزینه ها برای استخدام در سازمان‎های اطلاعاتی هستند. دوباره همان کار را تکرار کرد: با انگشت کوچک سرش را خاراند، نگاهش کرد، با انگشت شست زیر ناخنش را تمیزکرد بعد فوت کرد و گفت: «اینطوری که نمی‎شود بروید. مگر اینکه بخواهید مادرتان را زهره ترک کنید. یک آینه بردارید، یک نگاه به سروصورتتان بیندازید. موهای صورت و سبیلتان تقریباً با مال من برابر است و ابروهایتان به کلفتی ابروهای یک جاندار پیر جنگل‏‌نشین شده است. موهایتان همه از نیمه سفیدند. باید رنگشان کنید.». این بار صدایش شبیه مادرشوهرم شده بود. جملۀ آخر را که می‏‌گفت، چهارزانو روی زمین نشست و شروع کرد به کندن پوسته‌های کنار ناخن های پایش. چطور این همه آرام و راحت بود؟ انگشت کوچکش سیاه و گرد بود و مثل گوشت اضافه چسبیده بود به پنجۀ پا. یک تکه ناخن را به سختی کند و به گوشه‎ای پرت کرد. بعد سرش را بالا آورد و با چشم‏های درشت و پر از ظن نگاهم کرد. گفت: «چرا اینطوری نگاهم می‏‌کنید؟ من که نمی‎خواهم با شما بحث کنم. فقط نظرم را گفتم، اگر هم می‏‌خواهید بروید من جلویتان را نمی‎گیرم» و باز مچ دستش را نگاه کرد.

پرسیدم: «از کی کلید اینجا را داشتید؟» جواب نداد. فقط سرش را بالا آورد و این بار کلافه نگاهم کرد. از تصور اینکه همیشه آنجا بوده و همه چیز را دربارۀ من می‏‌داند، حالم به هم ریخت. از کجا معلوم که در حمام و توالت هم مرا نپاییده باشد؟ سعی کردم به یاد بیاورم آخرین بار کی حمام بوده‎ام، یادم نیامد. گفت: «مطمئنم دیوانه شده‎اید. بد نیست یک وقت دکتر بگیرید. من هم همراهتان می‎آیم. خیلی دوست دارم کمک کنم.»

هرکار کنی همسایه‎ها بعد از یک سال جیک و پوک همه چیز را درمی آورند. باید زودتر از اینها از اینجا می‎رفتم. پیش از آنکه همه از وضعیتم خبردار بشوند. داشت سعی می‏‌کرد خودش را آشنا جا بزند. ولی من خوب می‌دانستم که در این شهر آشنایی ندارم. باید زودتر از اینها می‎فهمیدم که شترسواری دولا دولا نمی‎شود.

بلند شد و چند قدم کوتاه به سمت من آمد. من هم با همۀ ترسی که داشتم همانجا ماندم و عقب نرفتم. عجیب است که ترس و جرأت گاهی همدیگر را تقویت می‌‏کنند. گفتم: «من بحثی دربارۀ سلامت عقلی خودم ندارم. اصلاً بحثی دربارۀ هیچ چیز ندارم. فقط می‏‌خواهم بدانم از من چه می‏‌خواهید. آنوقت حرفتان را گوش می‏‌کنم. حتی اگر قصدتان ازدواج باشد، می‎شود درباره‌اش فکر کرد». دوباره دور شد و رفت سمت قفسۀ کتاب‎ها. با اینکه هیچ پنجره‎ای باز نبود باد ملایمی در اتاق پیچید. با حرکت‏های سریع او در اتاق بویی ناخوشایند هم پخش می‏‌شد، شبیه بوی کهنۀ ادرار در لباس. یک کتاب از کریشنا مورتی برداشت و ورق زد. گفت: «خیلی عجیب است که انقدر به من بدبین هستید. گفتم که من دوست دارم کمک کنم. در ضمن، این نهایت کوته‏‌فکری را می‌‏رساند که فکر کنید هرکس با شما دیدار و گفتگو می‎کند به ازدواج فکر می‌‏کند، ولی باز همینکه واقعیت را پنهان نمی‏‌کنید خودش نکتۀ مثبتی است».

جوابی ندادم؛ واقعاً به جز یک متجاوز یا یک خواستگار چرا باید کسی قصد دیدار مرا داشته باشد؟ مگر آنکه مأمور باشد که آن هم باز فرقی نمی‏‌کند. داشت در قالب نصیحت، راحت به من توهین می‏‌کرد. ادامه داد: «از بس در دنیای بستۀ این اتاق روزگار گذرانده‏‌اید، فکرتان هم مثل همین اتاق بسته و محدود شده»

«اتفاقاً پیش پای شما  فکر خروج از این دنیای بسته را داشتم، جنابعالی با مزاحمت خیرخواهانۀ خودتان مانع شدید و حالاهم  از هیچ توهینی دریغ نمی‎کنید».

واقعاً آدم با جسارتی که در هنگام ترس به آن دچار می‏‌شود، گور خودش را می‏‌کَند. می‎توانستم محتاطانه‎تر با این غریبه حرف بزنم.

یک آینۀ کوچک نمی‏‌دانم از کجا پیدا کرده بود. جلوی رویش گرفته بود و داشت دندان‎هایش را در آن برانداز می‎کرد. گفت: «خیلی وقت بود خودم را در آینه ندیده بودم، بیا ببین چقدر پیر شده‎ام».

انگار داشت از روی آینه چیزهایی می‎خواند. بعد آینه را کنار گذاشت و رو به من گفت: «چرا مثل محکومان خودتان را در سلول انفرادی حبس کرده‌‏اید؟ چرا با گفتن حقیقت، خودتان را از این زندان خودخواسته رها نمی‏‌کنید؟»

«این توصیه‎های روشنفکران تازه بالغ را به من نگویید لطفاً. می‏‌بینید که فقط دو دقیقه پایم را بیرون گذاشتم و مهمانان ناخوانده سرازیر شدند.»

«شما هیچ‏وقت نمی‎توانید دوستانه حرف بزنید، نه؟ چرا به من احترام نمی‎گذارید؟ چون ظاهر ناخوشایندی دارم؟»

این آخرین جمله‏‌اش بود به گمانم. بعد از آن داد زدم: «من که می‎روم. هرچقدر دوست داشتید اینجا بمانید». چترم را برداشتم و در سرمای موذی دی ماه به خیابان رفتم. باید هرچه زودتر خانه‎ام را عوض می‏‌کردم و آدرس قبلی را فراموش می‏‌کردم. به هر حال تا مدتی می‏‌توانستم دوام بیاورم. و بعد باز باید فکر دیگری می‏‌کردم. در پیاده‌رو، که چتربه دست راه می‌رفتم، مردم زل زل نگاهم می‎کردند. طوری که انگار داشتند پیرمردی ژنده‎پوش و پرمو با ریش و سبیلی پرپشت را نگاه می‏‌کردند که لباسهایش بو می‎داد. پیرمردی که روی هیچ صندلی‎ای پایش به زمین نمی‏‌رسید و مثل بچه‏‌ها پاهایش را تکان تکان می‏‌داد.

تصمیم گرفتم نه فقط خانه که شهرم را هم عوض کنم.

 

 

مرد همسایه

24 نوامبر 2015

همسایۀ طبقه بالایی من مرد جوانی است که تا به حال او را ندیده‌ام. به این دلیل که ساعت ورود و خروجمان هیچگاه همزمان نیست. نمی‎دانم چه شکل و قیافه‎ای دارد. فقط می‎دانم جوان است و از صدای قدم‏هایش روی چوب‏های کف خانه می‎شود فهمید که  احتمالاً کمی اضافه وزن دارد.  سنگین و استوار راه می‎رود و با این حال چابک و سریع هم هست. به نظر نمی‏‌رسد در موقعیت خانوادگی، شغلی و اجتماعی و به طور کلی در زندگی تزلزلی داشته باشد. از صدای باز کردن و محکم بستن در یخچال و در کمد هم می‌‏شود فهمید که از آنهایی است که پاسخ‏های مستدل و سرراستی به همۀ پرسش‎های زندگی دارند. آنهایی که به خوبی ‏می‏‌دانند چه موقع باید انتظارات خود را از اطرافیان بیان کنند و چه وقت باید برای حمایت از اطرافیان قدم بردارند تا زنجیره‏‎های اعتماد و اقتدارشان در جمع خانواده و دوستان و همکاران همینطور ضخیم‎تر و محکم‎تر شود. قدم برداشتنش درست شبیه اینطور آدمهاست. صبح‎ها قبل از من آماده می‎شود و اغلب زمانی که صدای دستشویی رفتن و صبحانه خوردنِ باصلابتِ او را می‏‌شنوم، هنوز در تختم هستم. هنگامی که خودم را خواب‏‌آلود و سلانه به دستشویی می‏‌رسانم، همان‎وقت‎ها صدای بسته شدن در خانه‏‌اش را می‎شنوم و پشت‎بندش صدای قدمهای سنگین و مقتدرش را در راهرو.

غروب که برمی‎گردم او هنوز نیامده است. یک ساعت بعد از برگشتن من به خانه، درست وقتی که من در تدارک شام هستم، صدایش را می‎شنوم که اغلب با دوستی وارد خانه می‏‌شود. گاهی زن و گاهی مرد. دوستی که هر روز با روز دیگر فرق دارد و تنها شباهتشان این است که همه‎شان با صدای بلند قهقهه می‎زنند. همسایۀ من هم پا به پای دوستانش قهقهه می‏‌زند. صدای خنده‎اش عجیب‎ترین صدای خنده‎ای است که تا به حال شنیده‎ام. قهقهه‎های بریده بریده ولی با مدت زمان یکسان. انگار که کوک عروسکی را چرخانده باشی. شدت هیچ خنده‎اش با آن یکی تفاوتی ندارد. دربارۀ اینکه موضوع صحبتشان چیست، چیز زیادی نمی‏‌دانم. گاه عباراتی معمولی از گفتگوهایشان می‏‌شنوم. چیزهای مثل: «راستی؟»، «اون هم هست»، «امکان نداره» و از این دست. اما گاهی از آهنگ صدایش می توانم چهره اش را مجسم کنم: لب هایی کلفت و احتمالاً چانه ای کشیده و قوی و دماغی نه چندان خوش تراش اما تداعی گر اراده و لجاجت.

با دوستش وارد آپارتمان می‏‌شود و هنوز نتوانسته‎ام بفهمم چطور صدای کوبیده شدن در و صدای بلند شدن نوای موسیقی همرمان رخ می‌‏دهد. حتی گاهی اول صدای موزیک بلند می‌‏شود بعد صدای باز و بسته شدن در آپارتمان را می‏‌شنوم. به مدت دو ساعت موزیک گوش می‏‌کنند و قهقهه‏ سر می‌‏دهند و درهای کابینت‎ها را به هم می‎کوبند. بعد یک باره، هم‎زمان صدای موزیک قطع  و در آپارتمان باز می‏‌شود. همسایه‌‏ام و دوستش با هم از خانه خارج می‏‌شوند.

چند ساعت بعد، که من کتابی به دست گرفته‎ام و سعی می‌‏کنم به ضرب کتاب، خواب را ملتمسانه به چشمانم دعوت کنم، همسایه‎ام، این بار تنها، برمی‌‏گردد. همۀ درها را با سروصدایی اعجاب انگیز به هم می‌‏کوبد: درِ یخچال، کشو و درِ کمد؛ و سرانجام خودش را با آخرین نیروی باقیماندۀ شب به روی تخت پرت می‌‏کند.

کل ساختمان از این پرتاب شبانه،  لرزش خفیفی می‌‏کند. این آخرین صدای کوبشی است که از همسایه‏‌ام می‌‏شنوم. بعد از آن می‌‏توانم مطمئن شوم که وقت خواب من هم رسیده است. کتاب را کناری می‌‏گذارم. چراغ را خاموش می‌‏کنم و سعی می‌‏کنم خواب را راضی کنم دست از بازیگوشی بردارد و به طرفم بیاید. در آن لحظاتِ پایانِ هشیاری در تخت، به همسایه‏‌ام فکر می‌‏کنم و به هیکل درشتش و به صدای افتادنش روی تخت فکر می‎کنم. در خیالم کف اتاقش را تصور می‌‏کنم که سقف اتاق من است و از سقوط هیکل او می‌‏شکند و روی من آوار می‌‏شود. اما این خیالات مربوط به وقتی است که هشیاری‌‏ام به حداقل رسیده و بیشتر وارد وادی خواب شده‎ام. قبلش، که هشیارترم، اغلب دارم به این فکر می‌کنم که  آیا تزلزل و سقوط آن هیبت سنگین و جوان با آن قدم‏های صبحگاهی تضادی دارد یا نه.

قرار مصاحبه با نویسنده

1 نوامبر 2015

قبول کردن مصاحبه و ساعت‎ها جواب دادن به سؤال‎های یک خبرنگار و بعد، منتظر چاپ شدن آن و شنیدن واکنش موافقان و مخالفان ماندن، همه و همه اتلاف وقت است. آدم باید از خود، از درکِ نازل خود شرم کند که با یک مصاحبۀ عبث، خود را در چشم هزاران آدم غریبه و آشنا برجسته کند. کار خود را از کی شروع کردید؟ نویسندگان تأثیرگذار و الهام بخش بر کار شما کدام‏ها بوده‎اند؟ ادبیات به کدام سو می‌‏رود؟ با دقتی پوچ جواب همۀ اینها را بدهی. با دقتی پوچ‎تر برای اثبات ادعاهایت استدلال‏های به ظاهر منطقی دست و پا کنی، جایگاه زن در آثار معاصر را با انتقادهای دقیق و کوبنده و بی خاصیت نقد کنی و یک لیوان آب رویش بنوشی که گلویی تازه کنی که تازه در پایان دو ساعت مصاحبه هرچه بیشتر مسخره و رقت‎انگیز به نظر برسی. نه، به هر نوعی که حساب کنی رد کردن قرار مصاحبه کار معقول‏تری است. شاید بشود خیلی منصفانه و دقیق جواب سؤال‎ها را داد. اما باز هرطور که فکرش را بکنی یک جنبۀ دقیق‎تر فردی در مفهوم همۀ مصاحبه‌‏هایی از این نوع، هست که آدم را از شرم سرخ می‎کند.

یک ماشین دنبالت می‏‌فرستند  که تو را به دفتر روزنامه برساند، که روی مبل قرمز رنگشان بنشینی، زنی برایت چای و آبمیوه بیاورد؛ زنی که همسن توست ولی تو را نویسندۀ جوان نوگرا می‎نامند و او را حاج خانم، لابد چون چندتایی بچه دارد و تو از خود می‌‏پرسی که آیا او هم از خودش می‏‌پرسد که چرا نباید یکی برای او، که احتمالأ زانودرد و واریس هم دارد، چای و آبمیوه ببرد؟  باید بنشینی دو ساعت، از موجودیت‏های عجیب و غریب بگویی و با دقتی آکادمیک توضیح بدهی که به ادبیات ربط دارند یا نه، که  شب درتختخوابت از مرور آن همه پرت و پلا که به هم بافتی پشیمان و شرمگین و بی‎خواب بشوی. لبخندهای کاذب و ابراز احساسات کاذب‎تر روزنامه‌‏نگار جوان با آن چهرۀ به ظاهر شاداب و «خب» گفتن‏های بی‎نمکش که کابوس شبهایت می‌‏شود به کنار، اینکه در طول مصاحبه به جای گوش دادن به سؤا‎ل‌ها حواست پرت می‎شود به آن سبیل سیاه و خوش‎فرم و براق یا آن لب و دهان و رژلب براق که تند و تند تکان می‌‏خورند، این هم به کنار ؛ آن همه رقیب و دشمن که برای خودت می‏‎تراشی به کنار، با آن جمله‏‌هایی که نمی‏‎توانی انکار کنی که از دهان تو درآمده‎اند و حالا با قلم‌‏های درشت از این روزنامه به آن روزنامه و از این وبسایت به آن یکی پرتاب می‎شوند می‏‎خواهی چه کنی؟ به سرعت به موجودی معروف و حقیر تبدیل خواهی شد و راهی جز اینکه به خود ببالی و از پرت و پلاهایت دفاع کنی برایت نمی‏‌گذارند. باید جواب سلام و ابراز احساسات همه را بدهی. در حالیکه حالا سبکبال و راحت گوشۀ اتاقت نشسته‎ای و حرف و حدیثی از تو به جایی ارسال نشده است که خواب شب را از تو بگیرد. بله، کاملاً مسلم است که رد کردن قرار مصاحبه کار معقول‎تری است.

با همۀ اینها آدمیانی هستند که همیشه مشتاق پیوندهای انسانی‎اند. آدمیانی که هر روز دنبال تغییراتی هرچند کوچک در مناسبات انسانی خود می‌‏گردند. دوست دارند راحت و بی‌‏تکلف با آدمیان دیگر درآمیزند. یا شاید به حساب احتمالات و تصادفات در حیات اجتماعی زیادی اعتبار می‏‎بخشند و برای فرار از خستگی و ملال به هر پیشنهادی جواب مثبت می‏‎دهند. چنین آدمیانی تلفن را برمی‏‌دارند و به دفتر روزنامه زنگ می‌‏زنند و قرار مصاحبۀ فردا را قبول می‏‌کنند.  بعد کنار پنجره می‎‏روند و به آسمان نگاه می‏‌کنند. آسمانی که هر لحظه رنگ عوض می‏‌کند ولی معنایی ندارد و برای هیچ کس اهمیتی ندارد که چه چیز الهام‌‏بخش هنر رنگی او هنگام غروب پاییزی است و این حجم عظیم اندوه را تحت تأثیر کدام هنرمند مغموم خلق کرده است.

تأملات مدیر در مسیر خانه

15 سپتامبر 2015

درست روبروی دفتر شرکت، یک مطب دندانپزشکی افتتاح شده است. قبلاً دفترخانۀ رسمی بود، بعد که حاج آقای دفتردار فوت کرد، تقریباً شش ماه خالی بود. من اینجا مدیر یک شرکت کوچک پنج شش نفره هستم، با هزار و یک مسئله و مشکل ریز و درشت مربوط به مدیریت شرکت‏های کوچک. روزانه باید با کلی آدم که معلوم نیست کدامشان بالادست آدم هستند و کدامشان زیردست، سروکله بزنم. حالا باز شدن این مطب هم خودش یک نگرانی جدید است. درمجموع آدم مردم‌‏دار و سازگاری هستم و تا کسی پا روی دمم نگذارد، آزاری به کسی نمی‎رسانم. نمی‌‏خواهم بگویم این مطب آزاری برای شرکت من خواهد داشت، نه، اما به هر حال هیچ چیز معلوم نیست. هر واحد جدیدی که در ساختمان فعال شود، مسائل تازه‌‏ای برای رفع و رجوع بر سر آدم می‎ریزد.  مخصوصاً که مالک ساختمان هم آدم بدقلقی است و هیچ کدام از واحدهای اینجا تا به حال کاربری مطب نداشته‎اند.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. یک‎ روز دیدیم کارگرها دارند وسایل بالا می‌آورند، یک روز هم تابلو و دسته گل وسط راهرو بود. منشی شرکت که دختر کم‎حرف و رنگ پریده‏ اما حواس‌جمعی است، همان روز اول برای تبریک و خوشامدگویی پیش دکتر رفت. درست نفهمیدم چرا انقدر عجله داشت و البته تا اینجای کار اصلاً بد نیست. به هر حال منشی به عنوان نمایندۀ شرکت برای خوشامدگویی  برود، هم مراتب ادب لحاظ شده است و هم اینکه خیلی هم شلوغش نکرده‎ایم، اما همان روز قرار معاینه هم گذاشت و گفت می‌خواهد بداند دلیل زخم‏های طولانی مدت دهانش چیست. به او گفتم احتمالاً یکی از دندان‎های عقبی‌‏اش عفونت دارد و همان‏ها ایجاد زخم می‎کنند و اصلاً نیازی به دندانپزشک نیست. هر پزشک عمومی هم که برود داروی مناسب را برایش تجویز خواهد کرد. اما گفت خوب است آدم یک دندانپزشک آشنا داشته باشد.

البته این حرف منشی حرف معقولی بود. من هم خوب می‎دانستم که هیچ کدام از دندانپزشکهای شهر جز برای آشنایانشان درست کار نمی‌کنند و حتماً باید دوست یا فامیل دندانپزشک باشی که به جای کامپوزیت، دندانهایت را با آشغال پر نکند.

البته اینها واقعاً موضوعات مهمی نیستند که آدم بخواهد به خاطرشان نگرانی داشته باشد. من بدون هیچ پشتوانه‎ای و تقریباً از هیچ چیز، این شرکت را راه انداخته‎ام و در مدت فقط سه چهار سال آن را از دو کارمند به شش تا رسانده‌ام و در هر قدم کوچکی حساب‎شده و دقیق عمل کرده‌‏ام. شاید بد نباشد من هم برای عرض تبریک یک سری به خانم دکتر بزنم. چند بار در آسانسور او را دیده‎ام. شاید نیمچه سلامی هم کرده‎ باشیم. ریخت و ظاهرش بد نبود. آخرین بار یک شال سرخابی سرش بود و موهایش را قهوه‎ای روشن رنگ کرده بود. به جز پره‏‌های بینی‎اش که کمی نامتقارن و احتمالاً حاصل کار یک جراح نه چندان ماهر بود، باقی صورتش هیچ نقصی نداشت. کاملاً معلوم بود که تازه کار است و شاید همین امسال فارغ‌‏التحصیل شده باشد. نمی‎دانم او هم فهمیده من مدیر شرکت روبروی مطبش هستم یا نه. به هر حال سلیقه‌‏اش در انتخاب عطر هم بد نبود.

احتمالاً اگر برای خوشامد و تبریک افتتاح مطب به سراغش بروم و خودم و شرکت را معرفی کنم، از این به بعد مجبور خواهم شد در آسانسور با او گرم بگیرم و همین آغاز دردسر است. بعد شاید برای معاینۀ کلی دندانهایم یک قرار بگذاریم. و چه بسا مجبور شویم یک بار برای شام بیرون برویم. بعد هم دردسرهای دیگر. البته آدم بدبینی نیستم. شاید هم دندانپزشک دلسوز و مهربانی باشد. به هر حال جوان‏ترها که با متدهای جدید آموزش دیده‎اند، هم فنون مشتری‌‏یابی بهتری از دکترهای پیر دارند، هم با مواد و دستگاه‏های جدید آشناترند و در مجموع شاید کارشان خیلی بهتر از دندانپزشکان قدیمی و فسیل باشد. به قول منشی خوب است آدم یک دندانپزشک آشنا داشته باشد.

مسئله این است که من سالهاست دندانپزشک نرفته‎ام و گاهی دردهای مشکوکی در بعضی دندانهای عقبی حس می‏‌کنم. اگر بگوید مثلاً پنج تا از دندانها نیاز به پر شدن دارند و دندان عقلم هم کاملاً پوسیده  و داغان شده و باید آن را کشید چه؟ همین یعنی یک سال رفت و آمد هفتگی با خانم دکتر. خوبی‏‌اش این است که جوان است و احتمالاً با خانواده‎اش زندگی می‎کند و همینطور سرخود تصمیم نمی‎گیرد دست یکی را بگیرد و ببرد خانه‌اش. بالاخره مادری و پدری در خانه هستند. گرچه دندانپزشک‎ها به زودی می‌‏توانند پس‎انداز کنند و وام‎های خوبی از بانکها بگیرند. شاید تصمیماتی برای اجازه کردن یا حتی خرید یک آپارتمان برای خودش داشته باشد. حالا که بعد از این همه سال درس خواندن و دختر خوب خانواده بودن آرزوی پدر و مادر پیرش را برآورده کرده و مستقل شده بود، حالا که دیگر مطبش راه افتاده بود و قرار بود خودش پول دربیاورد چرا که نه؟ باید از منشی بپرسم ببینم روی جواز و مدرکی که به دیوار زده اسم دانشگاهش را دیده یا نه. به هر حال هر خانواده‎ای افتخار می‎کند که یک  دکتر داشته باشد، حالا گیریم از دانشگاه آزاد. واقعاً همین‎ فکرهای معلق و پرسش‌های بی‎پاسخ که حتی اهمیتشان برای آدم روشن نیست، برای اینکه آدم یک ساله پیر بشود و از کارهای اساسی وا بماند، کافی نیست؟ چرا باید خانم دکتر جوان و خوش‌بر و رو بیاید و اولین مطب زندگی‎اش را درست روبروی شرکت من تأسیس کند؟ آن هم با این مالک دیوانه‎ای که هر بار به بهانه‏‌ای می‎‏خواهد چوب لای چرخ شرکت بگذارد و با همۀ بازرسان در همۀ ادارات هم دوست و آشناست؟ آدم باید حواسش جمع همه چیز باشد. دیوار که ترک بردارد، سوسک‎ها فوری جای خودشان را پیدا می‎کنند.

ولی آیا واقعاً پنج تا از دندانهایم احتیاج به پر شدن دارند و یکیشان هم در خطر پوسیدگی کامل است؟ من که از وقتی به یاد دارم، مسواک زده بوده‎ام و شیر و لبنیات هم فراوان می‌خورم. اما منشی می‎گفت که همین خانم دکتر به او گفته که مسواک اهمیت چندانی ندارد و نخ دندان است که عامل اصلی جلوگیری از پوسیدگی است. واقعاً چرا پزشکان زودتر اهمیت نخ دندان را نفهمیده بودند؟ حالا که به دندانهای میلیونها نفر گندزده شده، حالایادشان افتاده که چی مهم است و چی نیست؟ آدم دلش می‎گیرد. همیشه از یادآوری رفتارهای جاهلانۀ بزرگترها در زمان کودکی دلم می‏‌گیرد. از این همه بی‎توجهی به بهداشت. خرج پر کردن و کشیدن و عصب‏‎کشی هم که خودش دردسر بعدی است. آن هم با این کسری که امسال بالا آوردیم. شاید البته خانم دکتر حق همسایگی به جا بیاورد و تخفیف بدهد. اما آنوقت کار بدتر خواهد شد، چه بسا انتظار داشته باشد که یک بار به قهوه یا حتی شام دعوتش کنم و بعد هم انتظارات دیگر. به هر حال هر شخص موفقی انتظاراتی در زندگی‏‌اش دارد، مخصوصاً این یکی با شال سرخابی و عطر گرانی که زده بود و آن عینک آفتابی قاب فلزی که آنطور با موهای قهوه‎ای‎اش هماهنگ شده بود.  اگر هم کم‎لطفی ببیند، با کامپوزیت‏های آشغال تلافی می‎کند.

می‏‌گویند باید همه‎چیز را ساده گرفت. البته همان‏ها که این حرف را می‏‌زنند، هم راحت‏تر زندگی می‏‌کنند و هم محکم‏تر به زمین می‏‌خورند. من همیشه در عجبم که چطور از اشتباهات زندگی‎ پند نمی‏‌گیرند و تا پایان عمر مدام به زمین می‎خورند. همه چیز از همین بی‎احتیاطی‎های آغاز کار شروع می‎شود. اگر کارهای شرکت اینطور مرا اسیر نکرده بودند، خیلی بهتر می‎توانستم موضوع را حل و فصل کنم. هزار کار روی سرم ریخته و آدم نمی‌‏تواند که هم بدود و هم کف پایش را بخاراند. اگر سرم خلوت‎تر بود بیشتر فکر می‎کردم. مثلاً به اینکه برای خوش‎آمد گویی با گل و شکلات به مطب بروم یا همینطور خشک و رسمی. ولی کامپوزیت‏های آشغال در بازار پر است. و هیچ کس به جز خود دندانپزشک‏ها نمی‌‏تواند حقیقت امر را برای آدم روشن کند.

قدم زدن شبانۀ زن مجرد

4 سپتامبر 2015

واقعاً نمی‎دانی یا خودت را به ندانستن زده‎ای؟ این را که تاریکی شب و آن خیابان دراز که آن‌سویش را نمی‎شود دید، صدبار تسلابخش‌تر از روشنایی خانه است.  باید یک بار تصمیم بگیری که به جای روز شبانه از خانه خارج شوی. میان زمزمۀ جیرجیرکها که انگار تازه روزشان آغاز شده بیرون بزنی. شبها از شوق آغاز تاریکی شوری حسرت برانگیز می‎گیرند و یک‌‏نفس جیرجیر می‏‌کنند. درست همانطور که ساعت شش صبح همهمۀ شهر از زیر پنجرۀ اتاق شروع می‌‏شود و خبری را که از شب قبل در هراس آن بودی به گوش تو می‏‌رساند: آغاز روز.

خوب است تاریکی امن را برای خروج از خانه انتخاب کنی. درست آن موقع که چراغهای خانه همه روشن است و صدای ترق توروق لیوان و بشقاب از آشپزخانه بلند است؛ و بوی خوراک شبانه در خانه پیچیده، همان موقع بهتر است روشنایی را وابدهی و خودت را از اسارت اشباح روز رها کنی.

خوب است شب‌هنگام زیر جیرجیر بی‌امان جیرجیرکها خارج شوی، برای خودت قدم بزنی و از امنیت تاریکی به وجد بیایی. کمی جلوتر با شهامتی که حس رهایی به آدمیزاد می‌بخشد، وارد پارک بزرگ شهر بشوی که دیگر سبز نیست که سیاه است. که دیگر نه موتوری گوشه‏‌اش پارک شده و نه بچه‎ای به دنبال توپش میان سبزه‎ها می‎دود. در عوض بوی شاهدانه مشامت را قلقلک بدهد. خنکای هوا میان درختان سیاه به صورتت بخورد و کمی که قدم زدی در عمق سیاهی گم بشوی. (رنگها درجهان خارج وجود ندارند. نور پرقدرت آفتاب است که آنها را به چشم ما رنگی می‏‌نماید. این را که می‏‌دانی نه؟ پس درختان در اصل سیاهند.)

بعد همانطور که سیاهی و سرما به وجدت آورده، شاید گوزنی با شاخهای زیبا از انبوه درختان بیرون بزند و هم‎قدمت بشود. کمی که از احوالپرسی‏‌تان گذشت از میان کلامش سخنانی آشنا بشنوی و هی با خودت فکر کنی که این صدا و این حرفها را قبلاً کجا شنیده‏‌ای.  گوزن از روزگارش در درختان پارک برایت بگوید و تو از روزگارت در زندگی روز. بعد او از تباهی و دروغ روز برایت بگوید و تو سر تکان بدهی. گوزن مکث کند و یکدفعه هردو قدم زدن را متوقف کنید. یکدیگر را بغل کنید و به هم بگویید که شناختید. که یکدیگر را شناختید و از کشف این خویشاوندی اشک شوق بریزید.

شاید تنها به او، به گوزن سرگردان در پارک  بگویی که پشت صداهای خانه، پشت نجواهای نامعلوم پدر و مادر و پشت صداهای ترق توروق درهای کمدها و دنگ و دونگ کاسه بشقابها چه صداهای دیگری شنیده‏‌ای. گوزن‏ هم برایت می‏‌گوید که روزها در پی یافتن سوکه‏‌پناهی دور از ازدحام شهر چه تلاشهایی می‎کند و با آغاز تاریکی چه نفس‏های راحتی می‏‌کشد. و  بوی ملس الکل را از میان نفس‎هایش حس کنی. و بعد از گوزن بپرسی که آیا بچه‌‏ای دارد یا نه. و او بگوید دورگه‏‌ها هیچگاه فرزندی ندارند. برایت خواهد گفت که دورگه‌‏ها جهش‏های ژنتیکی خطرناکی را پشت سر گذاشته‌‏اند و ژنهای خطرناکی را باخود حمل می‏‌کنند. گوزن با آن صورت خشن و آن نگاه بهت‏‌زده‎اش برایت از سازوکارهای تکاملی خواهد گفت که به خوبی حواسشان جمع است جلوی انتشار خطر را بگیرند. شاید هم برایت بگوید چرا شهر باید تاریک باشد، برخلاف روستا که باید روشن باشد. شهر تاریک با بوی الکل و شاهدانه همان چیزی است که به آن وضعیت امن می‎گویند. باید دور باطل روشنی را رها کنی و به حقیقت آشکار شب و به امنیت تاریکی قدم بگذاری. روشنایی فریب است. این را هر گوزنی که در جنگلی مجاور شهر زندگی کند خوب می‏‌داند.

و این فکر درست لحظه‌‏ای از سرت می‏‌گذرد که می‌‏بینی ‎ میان اشباح آرام آشپزخانه نشسته‎ای و قاشقی در دست داری  و تو هم مثل دو شبح دیگرِ آشپزخانه داری ترق توروق، و دنگ و دونگ می‌‏کنی و گوزنی قهوه‎ای در مرکز طرح بشقاب با آن چشم‏های بهت‏‌زده از زیر دانه‎های برنج به تو و به آشپزخانۀ دلباز زل زده است، آشپزخانه‎ای با بوی کتلت و به گونه‎ای هراسناک روشن و پرنور.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: