نیمه‌شبان

دختری زیبا با چشمانی درشت و خمار، دل به عشق مردی جوان، زحمتکش و خوش‌قلب می‎بندد و با او قول و قرار وصال می‌گذارد. اما روزی خان، که برای سرکشی به باغ‌های نزدیک رودخانه آمده بود، دختر را، کنار رودخانه در حال پر کردن سطل آب می‌بیند، و سخت شیفتۀ او می‎شود. دختر را از پدر خواستگاری می‎کند. پدر با شرم و فروتنی برای خان توضیح می‌دهد که دختر نامزد دارد ولی خان دست بردار نیست. با تهدید و تطمیع پدر، سرانجام دختر را تصاحب می‌کند.

این سرنوشت پر درد را نوجوان لاغر و غمگینی با خود مرور می‌کند که نیمه‌شب از تشنگی از خواب برخاسته است. از آشپزخانه به نور ماه حیاط پناه می‎برد و به آسمان شب خیره می‎شود و با تصور رنج مادر، بغض راه نفسش را می‎گیرد. پدر سنگدل، مادر زیبا، مهربان و بیچاره‌اش را از معشوقی جوان و مهربان دزدیده است. جوانی و عشق مادر را به باد داده و او را به کنیزی گرفته است. هربار که معشوق، وارد رویای شبانۀ مادر می‎شود، پدر با تازیانه به جان او و رویاهاش می‎افتد و زورمندانه از او کام می‎گیرد.

پسر در راه رسیدن به آشپزخانه، خواب‎آلود و گیج صداهایی از جنب و جوش، فریاد درد و غریو خشم می‌شنود. حرکت سایه‌ها روی دیوار هراس او را دوچندان می‎کند. گسترۀ وحشت و غم، تاریکی شب را تحمل‎ناپذیر می‎کند. پسر در حال نوشیدن آب، در میان صداهای واقعی و خیالی که از اتاق  می‌شنود، اشک می‎ریزد و به آینده‎ای تیره و تار فکر می‎کند. به فردایی که سرانجام انتقام خواهد گرفت. در راه برگشت به بستر، اشک‎ها را پاک می‎کند و در میانۀ خلسۀ سال‌های پایان کودکی به یاد معشوق جوانی به خواب می‌رود که در گوشۀ زندان در زنجیر، منتظر اوست که سرانجام نجاتش دهد.

سال‎ها بعد، پسر،  که حالا دیگر جوانی است زیبا و هوشمند، با چشمانی درشت، ابروهایی پرپشت و گونه‎هایی برجسته و استخوانی، در خلوتی شبانه زیر نور ماه ، همراه با نامزد زیباروی خود، داستان‎های شبانۀ کودکی ‎خود را یادآوری و بازگو می‌کند. شانه‌های پهن او در پیراهنی پیچازی و کمر مردانه‌اش در کمربندی با سگک نقره‌ای بالای یک شلوار فاستونی خاکستری چنان زیر نور رویایی ماه جلوه‌گری می‎کند که دختر از روی پله‎ برمی‎خیزد و سمت او می‎رود تا سرش را به شانۀ او بفشارد. پسر وحشت ساده‎دلانۀ خود را در شبهای کودکی، برای نامزد مهربان خود تعریف می‎کند و می‎خندد. از ذهن رویاپردازی که همۀ کودکی او را تسخیر کرده بود، می‎گوید. نامزد خنده‌زنان  بوسه‎ای به گونۀ پسر می‎زند و می‎پرسد: «پس معشوقی در کار نبوده». پسر به ماه بالای سر نگاه می‏‌کند و با صدایی لرزان می‎گوید: هیچ‌وقت. هردو، دست در گردن هم، قهقهه می‎زنند و پسر درمیان بوسه‌‎ها و خنده‎ها تکرار می‎کند: «هیچ‌وقت» و  اشک‌ها را از گوشۀ چشم خود پاک می‌کند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: