مذاکرات با مردان هیئت مرکزی

 

یک گروه چهارنفره امروز برای آماده‎سازی مقدمات جشنواره هنر به شهر ما آمده‌اند. اولین بار است جشنواره‌ای سراسری در این سطح در شهر ما برگزار می‎شود و ما هرسه نفر، اضطراب و شعفی تؤامان داریم. گروه چهارنفره مرکب است از چهار مرد، یکی آشکارا جوان و سه نفر دیگر میانسال. اگر میانگین سنی آنها را در نظر بگیریم با مال ما سه نفر برابری می‎کند، اما ده‎ها برابر پرانرژی‌‌تر و فعال‎تر از ما هستند. البته شاید این قیاس سن و سال بین مردان و زنان، جز به اهداف خاص، قیاس غریب یا حتی نادرستی باشد. گرچه دلیل این امر را هم نمی‎دانم. به هرحال ما که از زندگی آنان، تعداد بچه‎هایشان یا مشکلات دیگر خبر نداریم. آنها که از مرکز می‌آیند همیشه بانشاط و خوش‎برخوردند و همین مارا به فکر مقایسه می‌اندازد.

هرچهار نفر چهارشانه‌ و خوش‌بنیه‌اند. دوتاشان سبیل پرپشت و مرتب دارند و یکی از این دوتا عینکی است. هنگام حرف زدن از طرح‎ و برنامه‌هاشان، برعکس مردان شهر ما، سرشان را کج نمی‎کنند و هیچ حالتی از تردید یا استیصال در گفتارشان نیست. اغلب سرها را بالا می‎گیرند، به نقطه‌ای دوردست و نامعلوم نگاه می‎کنند، گاه با انگشت به همان نقطه نامعلوم اشاره می‎کنند و در مجموع، به‌گونه‌ای از آینده حرف می‎زنند که گویی با همۀ دوری‌اش از همینجا دیده می‌شود و همه‎چیز همان است که باید باشد.

از اینکه هیئت اجرایی جشنواره متشکل از سه خانم است، متعجب بودند ولی تعجبشان، به زعم من، با تحسین همراه بود. مردان همکارمان نیز، از توانایی‎های ما سه نفر به خوبی تعریف کرده و به رغم دستپاچگی، درمجموع چهرۀ خوشایندی از خود نشان دادند. دو همکار دیگر البته معتقدند هنوز هیچ‎چیز قطعی نیست و تا زمان برگزاری جشنواره هزار تصمیم ممکن است عوض شود. با اینحال ملاقات اول با هیئت مرکزی برای من امیدبخش بود.

سؤال‎های زیادی از ما و از شخص من می‎پرسند. من تلاش می‎کنم علی‌رغم نگاه‎های پرسش‌آمیز همکارانم به تمام سؤالات با دقت جواب بدهم. چطور می‎شود به آن همه تحرک و کنجکاوی و لبخند مشکوک بود؟ مردان شهر ما گرفتار بدبینی‌اند. زنان همکارم در عین حال که احساسشان نسبت به گروه مهمانان هرگز به بدبینی و شکاکیت آلوده نیست، با این حال بعد از هر جمله که از دهان من خارج می‎شود، با نگرانی مداخله کرده و جملۀ مرا اصلاح و تعدیل می‎کنند. در هر فرصت خلوتی که دست بدهد، از من می‏‎خواهند حواسم را در مورد قول و قرارهایی که به گروه مرکزی می‎دهم بیشتر جمع کنم و یادآوری می‎کنند که اینجا شهر کوچکی است و امکانات محدودی دارد. باید سطح توقع آنان را متعادل کنیم. با همۀ این احوال در چشم‎هایشان می‎بینم که افراد هیئت مرکزی را باوقار و مثبت‌اندیش و کارآ ارزیابی می‎کنند.

گاهی بحث‎های جالبی پیش می‎کشند که ما سه نفر تا به حال به آن بحث‎ها حتی فکر هم نکرده‎ایم چه برسد به اینکه نظری داشته باشیم. اوائل از آنها می‏‎پرسیدم که نظر خودشان چیست، اما بعد متوجه شدم همکارانم مضطرب و دستپاچه می‎شوند و یک بار دور از چشم بازدیدکنندگان گوشزد کردند که لازم نیست مسئولیت‎ پاسخ به اینگونه موضوعات  مسئله‌برانگیز را به آنها بدهیم. پیشنهاد همکارانم این بود که در مواجهه با مسئلۀ تازه کافی است کمی وقت بگیریم و مشورت کنیم. نباید همۀ تصمیم‎گیری‎ها را به آنها واگذار کنیم. باید عاقلانه رفتار کنیم.

آنها برعکس ما هرگاه بخواهند از سؤال و پاسخ همدیگر ایراد بگیرند در جلسه و در حضور  ما این کار را می‏کنند و بعد با خنده و شوخی بحث را به سمت دیگر هدایت می‏کنند. همین امر همکاران مرا به شک انداخته است. به هررو این رسم درستی نیست که یک گروه وحدت نظر نداشته باشند و حتی اگر اختلافی هست، بهتر است میان خود مسئله را حل کنند. در این مورد با همکارانم موافقم و به آنها گفتم باید بپذیریم همۀ آنها که از مرکز می‎آیند لزوماً بهترین‎ها نیستند. گمان نکنم شک و تردیدشان برطرف شده باشد. این موضوع کنجکاوی مرا برانگیخت که از میهمانان خوشرو و کاردانمان بپرسم آیا تنها برای برگزاری این جشنواره هنر با مرکز همکاری می‌کنند یا شغلی ثابت در سازمان مرکزی دارند. به جز جوان‌ترینشان، آن سه نفر دیگر تصریح کردند که سالهاست در مرکز خدمت می‏کنند.

همکاران طبق معمول از این پرسش و پاسخ من راضی نبودند و حتی به پاسخ گروه هم اعتمادی نداشتند. شکی نیست ما در یک برخورد کوتاه هرگز نخواهیم توانست واقعیات سازمانی مرکز را به طور کامل درک کنیم اما این امر ارتباطی به وظیفه‌شناسی افراد ندارد. با گوشزد کردن این مسئله به همکارانم آنها را دعوت به وظیفه‎شناسی کردم و درواقع منظورم این بود که آقایان کارشناس کارشان را خوب بلدند. یکی از همکارانم که علی‎رغم وسواس و دقتی که در آراستگی ظاهر خود دارد، به طرز زننده‎ای ته خودکار خود را در جلسات در دهان می‏‌جود، با من موافقت کرد و این بحث را خاتمه دادیم.

در وقت ناهار، مردان به همراه هیئت بازدیدکننده به رستوران می‌‏روند و ما فرصت داریم ساعاتی به بررسی پیشنهادها و توافق‌های انجام شده در جلسۀ صبح بپردازیم و دربارۀ جلسات بعداز ناهار طرح بدهیم. اما همکاران  گویا تمایل چندانی به بحث در مدت زمان کافی ندارند و ترجیح می‎دهند همان 10 دقیقه‎های استراحت میان جلسات به امر و نهی من بپردازند و واکنش‎های مرا تصحیح کنند. وقت ناهار بیشتر دوست دارند در سکوت غذاشان را بخورند و هر از گاهی به من چشم بدوزند. من هم هیچ نمی‏گویم و می‎گذارم منتظر بمانند. مسئله برای من ساده است: با همۀ شبهه‌هایی که در حرف‎های عجیب و سؤالات غریب هیئت مهمان هست و با اینکه هرچهار نفرشان به غایت خوش‌صحبت و صبورند، و همین امر هم به شک و شبهه‎های دیگری خارج از مباحث حرفه‎ای، دامن می‎زند، با همۀ این‎ها ایمان دارم کارشان را به خوبی بلدند.

هیئت تحقیق فردا بعد از جلسۀ صبح شهر ما را ترک می‎کنند و من از همین حالا جای خالی‎شان را در دالان‎های کم‎نور ودر محوطۀ پر از شمشاد سازمان حس می‎کنم. وقتی به یادم می‌آید که فردا در جلسۀ بعدازظهر به جای روبرو شدن با آن چهار جفت چشم درخشان و تحسین‎برانگیز باید روبروی مردان همکارم بنشینم و پاسخ شبهات آنها را بدهم، جای خالی هیئت مرکزی را بیشتر حس می‎کنم. مخصوصاً وقتی به یاد می‎آورم چطور هر چهار نفر لبخند به لب از رنگ آسمان شهر ما که به طرزی موذیانه و تکراری آفتابی است، تعریف کردند و پرندگان لاغر و مردنی شهر ما را تحسین کردند. پرندگانی که تازه بعد از تحسین آنان، متوجه شدم چه سربه‎هوا و بی‎خیال و خستگی‌ناپذیر میان درختان پیر و بی‎حوصله، کنار جوی آب این‌سو آن‌سو می‌پرند.

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: